| نویسنده |
پیغام |
E}{$/\N  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 06 بهمن 1386 مجموع ارسالها: 179 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: متغيرالمکان جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 07 شهريور 1387، ساعت 18:40 |
|
 |
3 ماه و 5 روز پيش |
|
#1
|
| |
متن طولاني زير يک کات و پيست با حال از اينجاست
از دفترچه خاطرات يک ورزشکار ايراني در پکن
چهارشنبه - با صداي حاجي که به در اتاق ميکوبيد بيدار شدم. هرچي بهش گفتم که «بابا حاجي ما تازه ديشب ساعت سه صبح رسيدهايم چين، حالا نميشود نيم ساعت به طلوع آفتاب نماز صبح خواند؟» در آمد که «اصلا و ابدا. چشم تمام دنيا به ماست و بايد نمازهايمان را اول وقت بخوانيم». نماز که تمام شد حاجي يک ديس پر از تخم مرغ نيمرو شده با يک بربري کامل و ترشي و مخلفات گذاشت جلوي من. گفتم «حاجي سر جدت الان ساعت پنج صبح است. کي ميتواند اين موقع اين همه تخم مرغ و خرت و پرت را بخورد؟». حاجي گفت که از روي مدل رژيم غذائي آن شناگر ملعون استکباري برداشت کرده. گفتم «آخر حاجي جان، اون چهار پنج تا تخم مرغ ميخورد» گفت که «همين است که هست. بايد بخوري قوي بشوي چشم اميد محرومان جهان به ما است». امان از دست اين حاجي نميفهمد که آن بابا شناگر است و من دونده.
پنجشنبه - سيد گير سه پيچ داده بود که بايد براي تمرين بين دو مسجد «ابو محتشم» و «الحروان»در پکن بدوم. هرچي گريه و التماس کردم که بابا من دونده دوي صدمتر هستم، اين دوتا مسجد يکي اينطرف شهر است يکي آنطرف شهر به خرجش نرفت که نرفت. ميگويد «اگر بتواني سه ساعت با همان سرعت صدمتر اولت بدوي آنوقت ده ثانيه دويدن صدمتر برايت آب خوردن است». لامصب من را با تراکتور مزرعه باباش اشتباه گرفته. عصر از زور خستگي روي پاهايم بند نبودم. حاجي آمده يک زير پيراهن نايلوني ضخيم به من داده ميگويد «اين را زير پيراهن ورزشيت بپوش». ميگويم «حاجي اين را توي زمستان هم نميپوشندش. الان تابستان است». ميگويد «بايد همين را بپوشي که دادهايم رويش نوشتهاند ()». قرار شد وقتي که انشاءالله مدال طلا گرفتيم پيراهن ورزشيم را بالا بزنم تا همه جهان عبارت () را ببينند. شب تا ساعت دو صبح مشغول دعاي کميل و سينهزني بوديم.
جمعه - نميدانستم چين هم نماز جمعه دارد. تا ساعت سه بعد از ظهر علاف اين قضيه بوديم. بعد نماز هم سوار اتوبوسمان کردند بردندمان به يک شهري حدود چهار ساعتي اطراف پکن زيارت يک امامزاده. نميدانستم پاي امامزادهها تا چين و ماچين هم رسيده. توي راه برگشت کج کردند و بردندمان به دهکده وانگهوانگ که يک بابائي آنجا زندگي ميکند حدودا صد و پنج ساله که اعلاميههاي ضد امپرياليستي زمان مائو را مينوشته. يک دو سه ساعتي برايمان به چيني حرف زد. مترجم نداشتيم. حاجي فراموش کرده بود مترجم را بگويد بيايد. ساعت يازده شب يارو تخفيف داد و خفهخون گرفت. ساعت سه صبح رسيديم به هتل. امروز از تمرين خبري نبود. عين جنازه افتادم خوابم برد.
شنبه - حاجي ول نميکند من را. ناهار برداشته تمام تيم را برده يک رستوران عربي در شهر. تا خرخره آبگوشت عربي بست به ناف همه اعضاي تيم. عصر تست دوپينگ داشتم. دکتر تعجب کرده بود که چرا کلسترول من ورزشکار بيست و دو ساله بقدر باباي هفتاد و پنج ساله آقاي دکتر است. به او توضيح دادم که هر روز صبح حاجي بيست تا تخم مرغ را به ناف من بدبخت ميبندد. از دويدن و تمرين هم که تقريبا خبري نيست. پنج کيلو چاق شدهام. سيد ميگويد «خيالي نيست. استخواني باشي تصويري منفي از ايران در دلهاي مسلمين جهان باقي ميگذاري. فکر ميکنند گرسنگي کشيدهاي».
يکشنبه - آخ که ديشب چقدر خوش گذشت. مجتبي و رسول قرار گذاشتند ساعت يک نصف شب که همه خوابيدند از در پشتي و از پلکان اضطراري حريق هتل جيم شديم رفتيم توي شهر بگرديم. آنقدر () و () خورديم و () کرديم و () ديديم که نگو. شاد و شنگول برگشتيم هتل و دور از ديد برادران ساعت چهار صبح رسيديم هتل. همين که وارد اتاقم شدم ديدم صداي در اتاق حاجي آمد. از چشمي در نگاه کردم ديدم يک دختر خوشگل ترگل ورگل چشم بادامي از اتاقش خارج شد. ظاهرا همان ماساژور حاجي بود. طفلک حاجي با اين همه مسئوليت کمرش زير فشار خرد ميشود. گاهي يک ماساژ نياز دارد. سر نماز صبح به حاجي از الکي گفتم که در خواب ديدهام با يک اسرائيلي همگروه خواهم شد. حاجي گفت «شانس بياوري و نگاه لطف حق به تو بيافتد که با يک صهيونيست همگروه بشوي. خانه و ماشين در تهران رديف خواهد شد برايت انشاءالله». صبح تا ظهر به ديدار با مسلمانان پکن گذشت. بعد از ظهر هم حاجي ما را برداشت برد تنها سوناي مسلمانان شهر. هرچي به حاجي التماس کردم بگذارد قدري بدوم و تمرين کنم گفت که «بايد ما اعضاي تيم با او و ديگران «يد واحده» باشيم و به سونا برويم تا بفهميم مسلمانان مظلوم در بيابانهاي گرمسيري چه ميکشند». غلط نکنم بعد از ماساژ ديشب حاجي نياز به سونا داشته.
دوشنبه - پاهايم از بس که در کفش غير استاندارد تمرين کردم تاول زده. حاجي قول داده يک جفت کفش دو ي خوب براي من تهيه کند. نعمت ميگفت که حاجي (اين حاجي نه، آن يکي در آن المپيک قبلي) رفته کتاني چيني خريده بعد فاکتور آديداس آلماني داده به حسابداري. ميگفت خدا آخر و عاقبتت را محمد بخير کند که الان حاجي در چين است و تا دلش بخواهد کتاني چيني اينجا ريخته. ببينم اين حاجي چه گلي به سر من و خودش ميزند. ظهر همگي با هم در دهکده المپيک نماز جماعت خوانديم. بعد زير آفتاب داغ نشستيم و حاجي حسيني برايمان از احکام طواف کعبه گفت. مجيد و ناصر دچار گرمازدگي شدند و بردندشان به درمانگاه دهکده المپيک. حاجي حسيني تا ساعت سه و نيم بعد از ظهر يک ريز براي اعضاي تيم حرف زد و حديث گفت. قرار شد تا ساعت شش که بايد به مهماني شام و نماز شيخ ابو الامراء پيشنماز مسجد ابومحتشم برويم جلوي حاجي حسيني وضو بگيريم و بعد حمد و سوره مان را بخوانيم که اگر ايرادي داشت حاجي درستش کند. نماز و شام و سينهزني و دعا ساعت يک صبح تمام شد.
سه شنبه - بيچاره حاجي کلي اين در و آن در زد تا با يک صهيونيست همگروه بشوم بلکه بتوانم از زير مسابقه در بروم. نشد که نشد. حتي در بين داورها هم گشته بود ديدهبود که همه مسيحي هستند. ناچار شدم مسابقه بدهم. صد متر را در چهارده ثانيه و هفتاد و دو صدم ثانيه دويدم. حاجي راضي بود. ميگفت «مهم رساندن پيام انقلاب به جهان است. مردم بايد ببينند که اگر پشت سر ما انقلاب کنند ديگر نيازي به شتاب بيشتر در زندگيشان ندارند و لزومي ندارد که مثلا صدمتر را در عرض ده ثانيه يا کمتر بدوند». خيلي خوشحال بود که من صدمتر را در چهارده ثانيه و هفتاد و دو صدم ثانيه دويدهام. ميگفت «چهارده عدد خوب و الهياي است. از آن بهتر هفتاد و دو. دست به رکوردت نزن که هم دنيا را با اين رکورد خواهي داشت و هم آخرت را». راننده اتوبوسي که بايد ما را برميگرداند به هتل ظاهرا مشکلي پيدا کرده بود و راننده ديگري پشت فرمان بود. حاجي نگذاشت سوار بشويم. تمام تيم مانديم پائين اتوبوس. ميگفت «اين بابا رانندهه صهيونيست است. آن صبحيه نبود اما اين جهود است». ميگفت «دماغش بزرگ است و چشمهايش ريز. اينها ميخواهند با اين شگردها از غفلت ما استفاده تبليغاتي کنند». نميدانم. بنظر من که طرف يک چيني اصيل بود. فقط قدري دماغش گنده بود. همين. در هر حال حاجي دور اتوبوس ما را به تظاهرات واداشت و ما شعار مرگ بر اسرائيل سر داديم. تمام کساني که داشتند از ورزشگاه خارج ميشدند هاج و واج ماندهبودند که اينها دارند چکار ميکنند.
چهارشنبه - امروز در راه تهران همه اعضاي تيم خوشحال بودند. قند توي دل همه آب ميشد. هيچکس به مدال نياورده فکر نميکرد. خبر دادهبودند که بخاطر اين عمل ضد صهيونيستي ما در پکن (همان تظاهراتمان به دور اتوبوس) به هرکداممان قرار است يک پژو بدهند. عباس که همانطور که نشسته بود توي هواپيما داشت مثلا رانندگي ميکرد و با دهانش صداي موتور ماشين در ميآورد. حيدر و فرزين هم داشتند به شوخي سر و کله هم ميزدند بر سر اينکه پژويش پرشيا است يا ۲۰۶. مهيار و علياکبر هم يک دو سه بيتي از خودشان يک شعر لوس درست کردهبودند در وصف پژو و هي داشتند آن را ميخواندند. ديگر بايد دفترچه خاطرات را ببندم. رسيدهايم به سالن گمرک فرودگاه تهران. همهجا گل است و شيريني و جمعيت ريشوي خوشحال که صلوات ميفرستند. عباس و فرزين و حامد و ناصر را سر دست بلند کردهاند قبل از اينکه گذرنامههايشان مهر بشود. اسم من را هم روي پلاکاردها نوشتهاند و زيرش نوشتهاند «قهرمان جهان اخلاق، دارنده مدال طلاي خلوص نيت». فقط نميدانم چرا بين «قهرمان» و «جهان» نوشتهاند «هفتاد و پنج کيلو». مگر من کشتيگير هستم؟ اي بابا عيبي ندارد، يک اشتباه کوچولو شده. پژو را عشق است و اين جماعت ريشوئي که دارند حاجي و سيد و من را روي دست بلند ميکنند. |
|
|
|
|
|
|
 |
E}{$/\N  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 06 بهمن 1386 مجموع ارسالها: 179 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: متغيرالمکان جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 19 شهريور 1387، ساعت 14:06 |
|
 |
2 ماه و 23 روز پيش |
|
#2
|
| |
تيتريکاتور/ افتضاح المپيکي
* فيلم منتشر شده از ورزشکاران ايراني در المپيک رسوايي اخلاقي به بار آورد!...کفاشيان: من را در فيلم مونتاژ کرده اند!
* خبرفوري/// دقايقي پيش سمينهار دو نفره آسيب نشناسي نقش سازمان تربيت بدني و کميته بين المللي المپيک در کسب نتايج ضعيف با حضور روساي سازمان تربيت بدني و کميته بين المللي المپيک آغاز شد.
* مجلس تمامي ورزشکاران ايراني را براي اداي پاره اي توضيحات به صحن علني مجلس فراخواند!
مانتوي رنگي هما حسيني پرچمدار تيم ورزشي ايران در مراسم افتتاحيه از مصاديق تبرج شناخته شد!
* احمدي نژاد: با اجرايي شدن طرح تحول اقتصادي، در المپيک لندن مدال ها را درو خواهيم کرد!
* علي آبادي: حيف که ديکس! کمرم درد مي کرد وگرنه خودم به جاي احسان حدادي ديکس! را پرتاب مي کردم!
* مشايي: ما بايد از تجارب ورزشکاران خوب اسرائيلي استفاده مي کرديم!
* پاليزدار: همه چيز را افشا مي کنم!
* کردان: افراد تحصيل کرده بايد وارد شوند!
* سايت الف: مدارک داوران مسابقات ورزشکاران ايراني بايد بررسي شود!
* فاطمه رجبي: به خاطر اين نتايج ضعيف، رفسنجاني و قاليباف بايد رسماً از مردم عذرخواهي کنند!
* لاريجاني: سياست استراتژيک ما در قِبَل ملل دُوَل متحدالممالک شرکت کننده در المپيک ، بايد بصورت پارادايم ديالکتيک نامتجانس باشد!
* الهام: بيخود به من نگاه نکنيد! من بي تقصيرم! استعفا هم نمي دهم!
* شريعتمداري: بحرين هم در المپيک مدال گرفت ولي ما نگرفتيم!
* کروبي: خوابم يا بيدار؟! اين چه نتايجيه!
* رضازاده: يا ابوالفضل، عجب گندي زدن!
* کفاشيان: فوتبال ما حضوري اميدوارکننده در المپيک پکن داشت!
* قراخانلو: توقع مدال گرفتن در المپيک لندن از ما نداشته باشيد!
* حجه الاسلام عليپور: با توجه به دستورات منشور اخلاقي، اگر ورزشکاران سيبيل مي گذاشتند قطعا مدال مي گرفتند!
* علي آبادي: همين که ورزشکاران ايراني غيرت خودشان را نشان دادند براي ما کافي است! و اين حاصل زحمات سازمان بوده است!
* صفايي فراهاني: با نتايج بدست آمده ممکن است کلا به حالت تعليق در بياييم!
* مايلي کهن: دايي باعث باخت سوريان شد!
* قلعه نوعي: وقتي کاظمي و طالب لو رو از ما گرفتند طبيعي هم بود اين نتايج را در المپيک بگيريم!
* جعفر پناهي فيلم «ايران، افتضاح در المپيک» را به زودي کليد مي زند!
* علي آبادي کلنگ اجرايي شدن عمليات پروژه عمراني و جديد سازمان تربيت بدني را به زمين زد: ساختن ورزش کشور از اول! |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |