| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4994 اعتبار کسب شده: 9567 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 تير 1387، ساعت 13:29 |
|
 |
1 ماه و 19 روز پيش |
|
#1
|
| |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 31 تير 1387، ساعت 12:04 |
|
 |
1 ماه و 18 روز پيش |
|
#2
|
| |
| نقل قول: |
| نتيجه: چه شيرين است که آدمي در گمنامي بميرد! |
به گفته روزنامه ها حدود 300 هزار نفر واسه تشييع رفته بودن
البته ميدونم يه عده از سر احترام يه عده از سر اينکه ببينن چه خبره
يه عده هم واسه اينکه بازيگرا رو ببينن
يکي هم مثل اين آقا که اميدوارم دکتر نباشه و بهش بي احترامي نشه واسه
اين ميرن که يه کم بقيه رو مسخره کنن و نمک بريزن
فکر نميکنم هيچکدوم از اونايي که يه ذره واسه خسرو شکيبايي احترام قائل بودن با خوندن متن اين آقاي حبيبي حتي به زور هم لبخندي تونسته باشن بزنن
متنش نه تنها خنده دار نبود بلکه بيشتر آموزش انواع فحشهاي ناموسي بود
به اين آقا توصيه ميکنم به همون نتيجه اي که گرفتن عمل کنن و در همون گمنامي بميرن تا اينکه توقع داشته باشن هنر پيشه هنرمندي مثل پرويز پرستويي که واقعا هنرمند ميدونمش بخواد 300 هزار نفر رو کنترل کنه!
|
|
_________________ دلم برات هنگ شده!
|
|
|
|
|
 |
TITAN  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385 مجموع ارسالها: 1059 اعتبار کسب شده: 3091 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 13 شهريور 1387، ساعت 23:36 |
|
 |
3 روز و 21 ساعت پيش |
|
#3
|
| |
خسرو شکيبايي در مورد تيره بودن رنگ پوست خود با وجودي که تمام اقوام پدري و مادري او داراي پوستي سفيد هستند و کسي به غير از او داراي چنين رنگ تيره اي نيست گفت :
مرحوم پدرم خيلي مذهبي و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولي به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبي که افسر نگهبان بود و يا گذاشتن ته ريش که در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود،
هيچگاه درجه اش از سرگردي بالاتر نرفت . چند سالي از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، که طبق معمول عازم ماموريت نظامي به شهرستان تبريز مي شود . و مادر مرا به اتفاق مستخدمه اي به نام طلعت خانم در تهران مي گذارد .ابتدا قرار بود ماموريتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلايلي که الان خواهم گفت به درازا مي کشد .
همان طور که اشاره کردم مرحوم پدرم چون فردي مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموريتش در شهر تبريز در نزديکي پادگان ، اطاقي کوچک در طبقه دوم اجاره مي کند تا بعد از ظهر ها با خيال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجيد بپردازد . در يکي از همين روز ها که فصل تابستان هم بوده ، پدر براي خنک کردن اطاق ، تنها پنجره مشرف به حياط خانه را مي گشايد .... که ناگهان چشمش به قامت زيباي دختري جوان مي افتد که به بالاي شاخه درخت ، در حال خوردن توت است ... جل الخالق !! خدايا چه مي بينم ؟ خدايا حلالم کن ...... و ديگر هرگز آن پنجره را نمي گشايد .
خيلي با نفس خود کلنجار مي رود . و مرتب با خودش تکرار مي کند به يک نگاه حلال است .. و ...
بالآخره طاقت نياورده و به در منزل همسايه رفته و جريان ديدن دختر خانم آن ها را بيان مي کند .
و از ايشان دخترک را خواستگاري مي نمايد ! ا خانواده دختر چون ديده بودند که پدر انساني مذهبي و صاحب منصب است ، بلافاصله مي پذيرند و بدين سان آن خانم مي شود هووي مادر ما .
از طرفي مادر که نگران حال همسر خويش بود و زمان ماموريت هم به درازا کشيده بود ، مرتب نامه و تلگراف مي فرستد . تا اين که پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد :
طلعت ... طلعت کجايي ...؟ سلام آقا ..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يکي از اطاق ها را آماده کن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي کنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي کنه و يکي از اطاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي کند .
مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي کند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگي مشترک ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد که سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان کودکي فوت کرده بودند . و از اين که هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محکمي که داشت ، هرگز حسودي نمي کند .
بله ، همان طور که اشاره کردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به طوري که اکثر اوفات به خاطر يک سنتي که اسمش را بياد ندارم ، قرآن به سر مي گذاشت و با يک پا نماز مي خواند . به اعتقاد مادر ، تنها گناه کبيره اي که انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي کرد ، اين بوده که در کودکي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود .
با اين طرز تفکر و اعتقاداتش بود ، که يک روز رو به در گاه خداوند مي کند و خطاب به او مي گويد :
خدايا .... پروردگارا ... خودت شاهدي که هرگز ( جز يک بار ) قصور از فرمان تو نکرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است که هووي من نيامده صاحب يک فرزند کاکل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدايا تنها خواهشم از تو اين است که تنها يک پسر به من بدي ..... پسري که :
سياه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....
و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء کرد .. پسري که در فاميل شکيبايي ، تنها اوست که پوستي تيره دارد .
فرزند آن بانوي تبريزي ، که برادر ناتني خسرو است ، و داراي پوستي روشن وسفيد است ، هم اکنون مهندس است و در تبريز زندگي مي کند. رابطه اش هم با خسرو خيلي خوب است . |
|
_________________ خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |