صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4994
اعتبار کسب شده: 9567
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 30 تير 1387، ساعت 13:29
 1 ماه و 19 روز پيش
#1
 
راس ساعت نه مراسم، با شکوه تمام در قبرستان تالار وحدت آغاز شد. در ابتداي مراسم پرويز پرستويي که معلوم نيست اين همه استعداد مديريت و برنامه ريزي را تاحالا کجايش مخفي کرده بود سخنراني کرد. به بخش هايي از سخنراني پرشور ايشان توجه فرماييد:

- آقايون! ساکت! خواهش مي کنم! ساکت! سکوت! خفه شيد! من از شما تمنا مي کنم ساکت! استدعا مي کنم! سکوت را رعايت کنيد. ( در اين لحظه جمعيت ساکت اند و دارند به جيغ و دادهاي پرويز گوش مي دهند.) تو رو خدا ساکت! تو رو به روح خسرو سکوت! خاموش! عزيزاني که مي دونم احساساتتون ريخته بيرون، مادرتونو سگ...! جناب! خموش! اين تن بميره ساکت! منو تو گور کردين ساکت! خواهش مي کنم! آقاي عزيز که مي دونم عاشق خسرويي حلقتو ببند!

در اين لحظه يکي ديگر از استعدادهاي نهفته ي پديده بازيگري سينماي ايران شکفته مي شود. احضار ارواح در دو دقيقه:

- الان روح خسرو اينجاست. روح خسرو داره ما رو مي بينه. روح خسرو اگه اينجايي دو بار بزن رو ميز، اگه اينجايي خودت به اين جماعت بگو خفه شن. خودت فحش مادر بده بهشون بلکه حلقشونو ببندن!...ممنونم روح خسرو!... Mr. Green

و ادامه ي سخنراني:

- قرار بود افراد زيادي بيان اينجا خاطره تعريف کنن و آه بکشن، انتظامي عزيز، ژاله ي عزيز ابرزن و ابرمادر تاريخ بشري کسي که سالهاست از چنگ عزراييل فرار کرده قرار بود بياد اينجا راز طول عمرشو بگه Applause که متاسفانه الان چون جا نبوده از سردر ورودي آويزون شده و داره حرکات ژانگولر و آفتاب بالانس انجام مي ده و در اينجا با دو وارو جمع به برنامه اش خاتمه مي ده و داورها براش نمره ي هشت و نه دهم رو در نظر مي گيرن. ممنونيم ژاله ي عزيز. من همينجا از دوست شصت ساله ي خسرو مي خوام که نواري! رو که خسرو خيلي دوست داشت براي ما بخونن.

طرف هم مياد ترانه ي بهار دلنشين را مي خواند. از همه طرف فشار به اعضاي سفلاي راوي دارد وارد مي شود. دو تا دلقک از سايبان بالاي سر پرويز پرستويي بالا مي روند و اينقدر از فتح اين قله خوشحالند که عکاسي از جمعيت يادشان مي رود و کم مانده آن بالا پرچم بزنند و با قله عکس بيندازند، يکي شان آن بالا رژه مي رود و نفس کش مي طلبد. مسوول حراست تالار وحدت هم کم مانده خودش را از پنجره بيندازد روي سر پاييني ها لابد از عشق خسرو. بانوان محترم هم به هرکسي عينک آفتابي زده زل مي زنند چون شايع شده برت پيت خودشو قراره به مراسم برسونه اما متاسفانه به دليل يک جناس بي مزه هرچي بازيگر درپيت و آبگوشتي که فکرشو بکنين در مراسم هست جز برت پيت، از اين ها که سکانس افتتاحيه گلوله مي خورد تو مخشون. در اين لحظه پرويز که حنجره اش از دو سه جا جر خورده خاطره اي تعريف مي کند:

خاطره ي پرويز پرستويي: من...آقايون ساکت! من...! سکوت! من جمعه صبح تو خونه نشسته بودم. موبايلم زنگ زد و اسم خسرو را روش ديدم. پايان خاطره. Confused

جمعيت خراب اين خاطره ي پرويز شده اند. پرويز! رحم داشته باش! اينقدر با احساسات پاک اين مردم بازي نکن. بعد صدا پانصد بار قطع مي شود. به قدري اجراي مراسم منظم است که فکر کنم متاليکا بايد پرويز پرستويي را بدزدد، ببرد بکند مدير برنامه هاش. بعد بلندگو مي افتد دست ايرج راد. او هم براي رفع کتي چند عربده در بلندگو مي زند و آن را رد مي کند به پرويز که بهتر داد مي زند. پرويز از پسر خسرو مي خواهد که سخنراني کند. سخنراني پسر خسرو:
- مرسي که اومدين. Whistle

ماشالله همه هم که سخنورند. بعد يک ريش دراز که يک بيني و دو تا چشم بالايش ديده مي شود بلندگو را مي گيرد و او هم يک نفس مردم را به سکوت دعوت مي کند، انگار دعوت مردم به سکوت بخشي از مراسم است. از اين طرف خانم پروين سليماني را لااله الاالله گويان روي دست مي برند. تا جايي که به حضار گفته شده قرار نبوده دو تا تشييع جنازه برگزار شود. اين شبهه پيش مي آيد که به احتمال زياد خانم سليماني موقعيت و جمعيت را مناسب ديده اند و دار فاني را وداع گفته اند که خدا را شکر به خير مي گذرد. مردم علاقمند و هنر دوست و هنرکش يک لحظه موبايل ها را پايين نمي آورند و انگار همه به اهل منزل قول دي وي دي مراسم را داده اند. نفر پشت سري هي موبايلش را به کله ي من مي کوبد و دختر جلويي هم هر چند دقيقه يک دفعه بر مي گردد به سمت عقب نگاه مي کند غلط نکنم مي خواهد گري کوپر را که قرارست با اتوبوس هاي سه راه آذري- حافظ خودش را به مراسم برساند سورپريز کند. بعد چندتايي تابلو از خسرو را عده اي از ميان جمعيت عبور مي دهند و مي برند پيش پرويز. پرويز عکس ها را نمي پسندد و آنها بر مي گردند سمت در خروجي. مردم از عکس ها عکس مي گيرند. مردم از در و ديوار عکس مي گيرند، از زنبوري که روي گل سرخ نشسته عکس مي گيرند، از شاش خر عکس مي گيرند. عده اي همانجا دارند ميزانسن مي دهند، عده اي تدوين مي کنند. عده اي اندک نزديک دويست نفر تالار وحدت را با استاديوم آزادي اشتباه گرفته اند و به سر در ورودي آويزانند.

توصيه ي يک عمله ي بيکار: دوستان! عزيزان! سروران! عشاق سينه چاک خسرو! اي کساني که هميشه با صداي پاي آب لالا کرده ايد! سر در همانطور که از اسمش پيداست سر در است و نه سکوي نشستن. در محاسبه ي سازه ي سردرها معمولا – اگر خيلي دست بالا بگيرند- وزن خود مصالح، بار برف و بار باد در نظر گرفته مي شود و مطمئن باشيد هيچ مهندس مشنگي در طراحي سر در ورودي سالن تئاتر وزن دويست نفر آدم زنده و عاقل را در نظر نمي گيرد چه برسد به وزن دويست عدد خر شرک که دوربين به دست گرفته باشند. در پايان مراسم يک نفر با لحني مسخره و توهين آميز پشت بلندگو مي گويد جنازه را بردن چرا وايستادين؟ مردم به پهلو و ماتحت هم فشار مي آورن و از مهم ترين بازيگر عصر طلايي سينماي هاليوود يعني دانيال حکيمي فيلم مي گيرند. ( براي اولين بار دلم براي دانيال حکيمي مي سوزد.) يک نفر کم مانده موبايلش را فرو کند در سوراخ دماغ يک بازيگر سريالهاي تلويزيون که مطمئنم اسم اش را هم نمي داند. شک نکنيد اگر رضا کيانيان به چنگ اين مردم مي افتاد تکه تکه اش مي کردند و هرکس تکه اي از او را براي تبرک به خانه مي برد. در پايان اميدوارم خسرو همچنان درگير کارهاي اداري خروج و ورود و ترخيص و نداشتن اضافه بار و اين چيزها باشد و چيزي از اين مراسم نديده باشد که الحق والانصاف به اختتاميه يورو 2008 دو تا سور زده بود در نظم و برنامه ريزي و شعور.

نتيجه: چه شيرين است که آدمي در گمنامي بميرد!

نويسنده: حامد حبيبي

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
3
0
3
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 793
اعتبار کسب شده: 10057
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 31 تير 1387، ساعت 12:04
 1 ماه و 18 روز پيش
#2
 
نقل قول:
نتيجه: چه شيرين است که آدمي در گمنامي بميرد!



به گفته روزنامه ها حدود 300 هزار نفر واسه تشييع رفته بودن

البته ميدونم يه عده از سر احترام يه عده از سر اينکه ببينن چه خبره
يه عده هم واسه اينکه بازيگرا رو ببينن

يکي هم مثل اين آقا که اميدوارم دکتر نباشه و بهش بي احترامي نشه واسه
اين ميرن که يه کم بقيه رو مسخره کنن و نمک بريزن

فکر نميکنم هيچکدوم از اونايي که يه ذره واسه خسرو شکيبايي احترام قائل بودن با خوندن متن اين آقاي حبيبي حتي به زور هم لبخندي تونسته باشن بزنن

متنش نه تنها خنده دار نبود بلکه بيشتر آموزش انواع فحشهاي ناموسي بود

به اين آقا توصيه ميکنم به همون نتيجه اي که گرفتن عمل کنن و در همون گمنامي بميرن تا اينکه توقع داشته باشن هنر پيشه هنرمندي مثل پرويز پرستويي که واقعا هنرمند ميدونمش بخواد 300 هزار نفر رو کنترل کنه!

Image
Image

_________________
دلم برات هنگ شده!
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1059
اعتبار کسب شده: 3091
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 13 شهريور 1387، ساعت 23:36
 3 روز و 21 ساعت پيش
#3
 
خسرو شکيبايي در مورد تيره بودن رنگ پوست خود با وجودي که تمام اقوام پدري و مادري او داراي پوستي سفيد هستند و کسي به غير از او داراي چنين رنگ تيره اي نيست گفت :

مرحوم پدرم خيلي مذهبي و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولي به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبي که افسر نگهبان بود و يا گذاشتن ته ريش که در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود،

هيچگاه درجه اش از سرگردي بالاتر نرفت . چند سالي از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، که طبق معمول عازم ماموريت نظامي به شهرستان تبريز مي شود . و مادر مرا به اتفاق مستخدمه اي به نام طلعت خانم در تهران مي گذارد .ابتدا قرار بود ماموريتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلايلي که الان خواهم گفت به درازا مي کشد .

همان طور که اشاره کردم مرحوم پدرم چون فردي مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموريتش در شهر تبريز در نزديکي پادگان ، اطاقي کوچک در طبقه دوم اجاره مي کند تا بعد از ظهر ها با خيال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجيد بپردازد . در يکي از همين روز ها که فصل تابستان هم بوده ، پدر براي خنک کردن اطاق ، تنها پنجره مشرف به حياط خانه را مي گشايد .... که ناگهان چشمش به قامت زيباي دختري جوان مي افتد که به بالاي شاخه درخت ، در حال خوردن توت است ... جل الخالق !! خدايا چه مي بينم ؟ خدايا حلالم کن ...... و ديگر هرگز آن پنجره را نمي گشايد .

خيلي با نفس خود کلنجار مي رود . و مرتب با خودش تکرار مي کند به يک نگاه حلال است .. و ...

بالآخره طاقت نياورده و به در منزل همسايه رفته و جريان ديدن دختر خانم آن ها را بيان مي کند .

و از ايشان دخترک را خواستگاري مي نمايد ! ا خانواده دختر چون ديده بودند که پدر انساني مذهبي و صاحب منصب است ، بلافاصله مي پذيرند و بدين سان آن خانم مي شود هووي مادر ما .

از طرفي مادر که نگران حال همسر خويش بود و زمان ماموريت هم به درازا کشيده بود ، مرتب نامه و تلگراف مي فرستد . تا اين که پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد :

طلعت ... طلعت کجايي ...؟ سلام آقا ..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يکي از اطاق ها را آماده کن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي کنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي کنه و يکي از اطاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي کند .

مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي کند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد .

اما در طول سال ها زندگي مشترک ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد که سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان کودکي فوت کرده بودند . و از اين که هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محکمي که داشت ، هرگز حسودي نمي کند .

بله ، همان طور که اشاره کردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به طوري که اکثر اوفات به خاطر يک سنتي که اسمش را بياد ندارم ، قرآن به سر مي گذاشت و با يک پا نماز مي خواند . به اعتقاد مادر ، تنها گناه کبيره اي که انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي کرد ، اين بوده که در کودکي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود .

با اين طرز تفکر و اعتقاداتش بود ، که يک روز رو به در گاه خداوند مي کند و خطاب به او مي گويد :

خدايا .... پروردگارا ... خودت شاهدي که هرگز ( جز يک بار ) قصور از فرمان تو نکرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است که هووي من نيامده صاحب يک فرزند کاکل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟

خدايا تنها خواهشم از تو اين است که تنها يک پسر به من بدي ..... پسري که :



سياه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....

و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء کرد .. پسري که در فاميل شکيبايي ، تنها اوست که پوستي تيره دارد .

فرزند آن بانوي تبريزي ، که برادر ناتني خسرو است ، و داراي پوستي روشن وسفيد است ، هم اکنون مهندس است و در تبريز زندگي مي کند. رابطه اش هم با خسرو خيلي خوب است .

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است افتخارات دولت احمدي نژاد (طنز)
3
پاسخها: 41 بیننده: 3155 نویسنده: Bayas Gool
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خداحافظي
1
پاسخها: 13 بیننده: 461 نویسنده: manisa
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است جام جهاني از نگاه طنز
1
پاسخها: 7 بیننده: 1608 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است نوشته هاي طنز!
1
پاسخها: 16 بیننده: 785 نویسنده: armoazn

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: