صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
3
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1896
اعتبار کسب شده: 8529
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 27 تير 1387، ساعت 20:17
 1 ماه و 13 روز پيش
#1
 
تابستون مخصوصا توي بچه گي واسه هممون خاطرات زيادي داشته!
ميتونين اون ها رو اينجا بنويسيد و بقيه رو هم در خاطرات خودتون شريک کنيد! Mr. Green

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1896
اعتبار کسب شده: 8529
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 27 تير 1387، ساعت 20:28
 1 ماه و 13 روز پيش
#2
 
يادم مياد که کلاس دوم راهنمايي بودم و رفته بودم کلاس کامپيوتر ثبت نام کرده بودم و ميرفتم کلاس ! اون هم چي؟ Dos يود و Nc
ديگه آخرهاي کلاس ها بود و من و يکي از دوستام ديگه فکر ميکرديم که شديم خداي کامپيوتر! Mr. Green Mr. Green
از شانس ما عموي اين دوست ما توي مخابرات بود ! يه روز دوستم بهم گفت که بيا بريم پيش عموم اينجا توي اتاقش کامپيوتر داره ، بريم باهاش کار کنيم!
خلاصه رفتيم اونجا و کلي جلوي عموي دوستم کلاس گذاشتيم که خف کامپيوتر هستيم تا اجازه داد کار کنيم با کامپيوترش!
کامپيوترش فقط يه برنامه داشت که باهاش تلفن ها و اين ها رو ميشد کنترل کرد!
خلاصه رفتيم توي بايوس کامپيوتر که دنبال سيستم عاملش بگرديم!(نميدونم چجوري اين فکر به ذهنم رسيد! Mr. Green )
کلي باهاش ور رفتيم و نهايتا نااميد شديم و سيستم و ريست کرديم و واويلا! کامپيوتره ديگه بالا نميومد! Anxious
عموي دوستم اومد و ديد و ديگه بقيش رو خودتون حدس بزنيد که يارو زنگ شذ خونمون و بابام اومد و استاد کامپيوترمون اومد و ....
خلاصه آبروريزي شد که بيا و نپرس! Mr. Green
اما خاطره اون روز براي هميشه توي ذهن من و دوستم موند و هنوز هم که هنوزه يادش که ميوفتيم کلي ميخنديم! Dancing

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
soroush_vsآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 آذر 1386
مجموع ارسالها: 46
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 28 تير 1387، ساعت 15:33
 1 ماه و 12 روز پيش
#3
 
ياد آبتني توي حوض کوچيک وسط حياط و کارتون فوتباليست ها بخير Angel
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1127
اعتبار کسب شده: 3659
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال جمعه 28 تير 1387، ساعت 17:01
 1 ماه و 12 روز پيش
#4
 
آخرين امتحان
حرکت!
مقصد اصفهان:



آبتني تو حوض خونه مامان بزرگ
بالارفتن از درخت گردو
گردوي تر با نمک
طعم چايي آلبالو
غوره هاي ترش که واسه چيدنشون داربست به داربست پي هم مي دوئيديم گاهي هم بعد خوردنشون کلي کتک مي خورديم با طعم نمک!
خاله بازي با همه سالاداي خيار گوجه اي که اونقدر مي خورديم تا مريض مي شديم.
کلاس نهضت مامان بزرگ که هميشه ازش اخراج ميشدم چون کارم تقلب رسوند به پيرزناي محل بود Mr. Green
جوجه هاي رنگي که هميشه سرشون دعوا بود هر چند من هميشه ازشون مي ترسيدم!
نون هاي داغ مامان بزرگ که سهم من از هر بار خمير کردنش يه کاکلي شيرين بود! فقط هم سهم من بود!
آب چاه که اونقد خنک بود که هميشه هندونه هامونو اونجا خنک مي کرديم!
آبشار شاه مولا که تا نوکش هر بار بالا مي رفتيم اونقدر که خيس خيس مي شديم!
گاهي هم آشپزي که بازم بعدش کلي دعوامون ميکردن!
مزرعه و استخر آبش!
ديوارهاي کاهگلي کوچه ها!
دارقالي دختر همسايه!
گله گوسفنداي باباي طالب!


بازگشت
مقصد اهواز
کلي گريه کردن!!


پي نوشت:
همه اينا تا پيش از آخرين تابستون بود!!!
آخرين تابستون عمرم!

_________________
بگذار حرفهايم را خلاصه کنم :

چنان دوستت دارم که قبول کرده ام ، تقدير ديگري جز اينگونگي تو نيست .
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ALPHAآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 1208
اعتبار کسب شده: 11745
محل سکونت: زير گنبد کبود
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 29 تير 1387، ساعت 21:31
 1 ماه و 11 روز پيش
#5
 
ياد تمام تابستون هاي دوره کودکي بخير.

امتحان آخر و کارنامه و شيريني باباي مدرسه

کاغذک هايي* که با کاغذ روزنامه و حصير و سيريش و بند مي ساختيم و از بالا پشت بوم هوا مي کرديم و اونقدر بالا مي رفت که بند کاغذک تموم مي شد... Cool

جوجه هايي که همون شب اول گربه مي اومد و مي بردشون ... Confused

استخر و توپاي قرمزي که مثل دونه هاي تسبيح، يه بند از وسطشون رد شده بود، که حق نداشتيم ازش اونورتر بريم، اما مي رفتيم ... Wink

فلکه نزديک خونه که يواشکي از نرده هاش مي رفتيم تو و سنجاقک هاشو با تور مي گرفتيم و يه غلاده گردنش مي انداختيم و دنبال خودمون مي کشونديمش ... Twisted Evil

فوتبال دستي اي که با برادر بزرگم ساختيم و تا جام جهاني هم باهاش بازي کرديم ... Shocked

بي بي رحمت** که قصه يوسف و زليخا (از روز تولد يوسف تا روشن شدن چشمان منتظر پدر به نور پسر) رو برامون تو چند شب تعريف کرد ... Angel

کلاس شنا و مربي اي که مي گفت زور آب از شما بيشتره پس توي آب زور نزنيد که شما رو ميکشه پايين ... Cool

بچه هاي کوچه و پولي که روي هم گذاشتيم و داديم جوشکار سر کوچه و يه جفت گل فني گرفتيم و آورديم و تا مدتها با گل کوچيک بازي هامون پدر همسايه ها رو درآورديم ... Razz

ياد همه اون روزا بخير
ياد قهر و آشتي هاي روزي چندبار و دل پاک و بي دردمون بخير.

وقتي بچه بودم دوست داشتم زودتر بزرگشم، اما الان که (مثلا) بزرگ شدم دوست دارم برگردم به همون روزا ... Rolling Eyes

اين بود چند خاطره به سبک يغمائيسم ... Wink


-------------------
* بادبادک
** مادر ِمادر ِِمادرم ... Shocked Very Happy
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3636
جنسيت: زن
ارسال شنبه 29 تير 1387، ساعت 22:13
 1 ماه و 11 روز پيش
#6
 
يادش به خير بچگيا اتاق اسباب بازيا منو تو وعروسکا مدرسه و هم بازيا چه زود گذشت چه زود گذشت.
بقيشو يادم رفته اينو گروه سيلوئت مي خوند. Anxious

_________________
Smile
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سرابآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385
مجموع ارسالها: 2367
اعتبار کسب شده: 3386
محل سکونت: شيراز
سن: 20
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 30 تير 1387، ساعت 3:48
 1 ماه و 10 روز پيش
#7
 
تابستون..
دوچرخه...
کوچه....
مسابقه...
پا رو زمينو!!! Razz
ياد دوچرخه م به خير که دزد بردش... خدا ببخشتش Sad

_________________
I Am SO Cute!!!
Mr. Green
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1896
اعتبار کسب شده: 8529
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 30 تير 1387، ساعت 19:03
 1 ماه و 10 روز پيش
#8
 
سراب نوشته بود:
تابستون..
دوچرخه...
کوچه....
مسابقه...
پا رو زمينو!!! Razz
ياد دوچرخه م به خير که دزد بردش... خدا ببخشتش Sad


مگه دوچرخه هم داشتي؟ d'oh! من فکر ميکردم که همش سوار پرايد قرمز ميشدي! Mr. Green

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1127
اعتبار کسب شده: 3659
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 30 تير 1387، ساعت 21:11
 1 ماه و 10 روز پيش
#9
 
ALPHA نوشته بود:

امتحان آخر و کارنامه و شيريني باباي مدرسه

اما من هيچوقت واسه گرفتن کارنامه خونه نبودم!
مامان بزرگم که هنوز هم واسه خودش حکومتيِ Mr. Green بابا بزرگم رو ميفرستاد پي من و هميشه روز آخرين امتحانم بليط داشتيم واسه اصفهان! من و بابابزرگم. يکي دو ماه مي موندم بعد مامانم اينا واسه دو سه هفته ميومدن و با هم بر ميگشتيم.
از کارنامه ام و نتيجه امتحانم هميشه تلفني با خبر مي شدم. هميشه هم که 20 بودم Razz البته تا سوم فقط تا سوم راهنمايي بعدش ديگه افتاديم تو سرازيري زندگي و 19 شد حکايت معدل هر سال ما!
ALPHA نوشته بود:

اين بود چند خاطره به سبک يغمائيسم ... Wink

Mr. Green
Razz
Applause Applause Applause

_________________
بگذار حرفهايم را خلاصه کنم :

چنان دوستت دارم که قبول کرده ام ، تقدير ديگري جز اينگونگي تو نيست .
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Bayas Goolآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 2146
اعتبار کسب شده: 3405
محل سکونت: Tehran
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 31 تير 1387، ساعت 13:24
 1 ماه و 9 روز پيش
#10
 
من از بچگي از اين فصل تابستون بدم مي اومد Confused
از هواي گرم و از بيکاري و الکي واسه خودم برنامه ساختن بدم مي اومد
هميشه خدا هم در فصل تابستان از تمامي شهرهاي داخل ايران و خارج ايران مهمون داشتيم Brick wall
البته تا زماني که دختر بچه بودم و مي تونستم توي مسابقه دوچرخه سواري شرکت کنم يا با بابام استخر و باشگاه برم ، خيلي خوب بود ولي همين که دختر خانم شدم و مجبور شدم که خيلي چيزها رو رعايت کنم ، تابستون برام بي معني شد
خدا رو شکر چندين سال هم هست که مرخصي هاي ماهانه شدن فصل تابستون ما Razz و ما از تابستان فقط و فقط گرماي جگر سوزش رو درک مي کنيم Confused

_________________
ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند Angel
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است روز درختکاري، خاطره دوران شيرين کودکي
2
پاسخها: 10 بیننده: 971 نویسنده: غريب آشنا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است بزرگترين گناهي که کردي چي بوده؟
1
پاسخها: 4 بیننده: 209 نویسنده: ice.plus
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است بهترين خاطره شما در زمان دانشجويي چي بوده؟؟؟؟
1
پاسخها: 7 بیننده: 414 نویسنده: manisa
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خاطره
1
پاسخها: 2 بیننده: 230 نویسنده: مسافر کوير

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: