| نویسنده |
پیغام |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 20 بهمن 1386، ساعت 12:20 |
|
 |
7 ماه و 1 روز پيش |
|
#1
|
| |
پيش درآمد:
"هپلي" سرگذشت کساني است که از هيچ به پوچ رسيدند و فکر کردند خيلي پيشرفت کردن !
هپلي تمثال کساني است که هيچ هنري نياموختن و از سر بيکاري هنرشان شد شکار!
شکارشان اين بود که وقت گرانبها رو در کمين باشن که يکي بياد و يه حرفي بزنه تا اون روز بتونن بهش بخندن!
آخه خودشون که حتي يه جمله بدرد بخور نداشتن که بگن ! پس چطوري مورد توجه ديگران باشن!
اينجور آدما خوب فهميدن که وقتي هيچي بارت نباشه و حرفي واسه گفتن نداشته باشي کافيه بقيه رو مسخره کني و بعضي ها رو بخندوني اينجوري يه چند تا نخاله پيدا ميشن که دور وبرت رو بگيرن و تو ميشي محبوب اونا و اونا ميشن نوچه هات! که اينجوري يه پله بالاتر ميري و کارهاي جديد و فرصت هاي تازه برات مهيا ميشه مثلا آموزش نوچه ها و کلاسهاي
فوق برنامه ! آره اينم يه جور کارآفرينيه !
تقديم به:
استاد خوبم "سان سان " که اينکار با الهام و اقتباس از داستان "هپلي" ايشون نوشتم و همسر فداکارم که بي همکاري اون تلاش من بيهوده بود *
------------------------
*( همسر ندارم ولي همه مينويسن منم نوشتم) |
|
_________________ دلم برات هنگ شده!
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط مارمولک در تاريخ شنبه 20 بهمن 1386، ساعت 14:03 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 20 بهمن 1386، ساعت 12:21 |
|
 |
7 ماه و 1 روز پيش |
|
#2
|
| |
يکي بود دوتا نبود!
زير گنبد کبود غير از خدا , خدا نبود
توي ده شلمرود
هپلي تک و تنها بود
نه فلفلي نه قلقلي نه مرغ زرد کاکلي
هيچکس با هاش رفيق نبود
تنها روي سه پايه
نشسته بود تو سايه
باباش ميگفت هپلي مياي بريم حموم
- نه نميام نه نميام
- سرت رو ميخواي اصلاح کني
- نه نمي خوام نه نمي خوام
کره الاغ کد خدا
يورتمه ميرفت تو کوچه ها
الاغ خوب و نازنين سر در هوا سم بر زمين
يه کمي به من سواري ميدي
- نه که نمي دم
- چرا نمي دي؟
- واسه اين که من تميزم پيش همه عزيزم اما تو چي موي بلند روي سياه ناخن دراز واه واه و واه
بله هپلي ده شلمرود هيچ هنري نداشت و شب تا صبح روي سه پايه مينشست و حتي کره الاغ هم حاضرنمي شد با او بازي کنه!
باباي هپلي خيلي ناراحت بود که پسر دست گلش اينجوري داشت پر پر ميشد! آخه اين پسر همه اميد بابا بود!
با هر دردسري بود هپلي رو فرستادن مکتب هپلي تو مکتب الفبا رو به هر زحمتي بود ياد گرفت و فکر کرد ديگه خيلي با سواد شده و از همه بيشتر بلده ! اون ديگه حالا مي تونست جلوي کره الاغ کدخدا سرش رو بالا بگيره
و افتخار کنه که ميتونه بخونه!
اما يه چند وقت که گذشت هپلي دپرس شد آخه اون اينهمه زحمت کشيده بود خيلي خسته شده بود تا تونسته بود سواددار بشه ولي چه فايده توي روستا که چيزي نبود تا اون بخونه
توي روستا نه روزنامه اي چاپ ميشد نه مجله اي
نه حتي کوچه ها اسم داشتن که اسمشون رو شهرداري بنويسه و اول کوچه نصبش کنه اگر هم داشتن روستا که شهرداري نداشت
تنها نوشته روستا تو 5 کيلومتري روستا کنار يه جاده بود که کسي نمي دونست روش چي نوشته شده
باباي هپلي که حالا ديگه افتخار ميکرد پسرش ! تنها اميدش! باسواد شده از هپلي خواست که بره توي مکتب و به بچه ها الفبا ياد بده
هپلي با بي ميلي قبول کرد اما اينکار هم اونو راضي نميکرد همه اش فکر ميکرد ديگه روستا جاي اون نيست الکي داره تو روستا تلف ميشه بايد کار مهمي انجام بده
يه روز هپلي تصميم گرفت که بره و اون تابلو رو که هيشکي تو روستا نمي دونست چي نوشته بخونه
هپلي سوار الاغ شد و رفت و رفت و رفت تقريبا 30 نفر از اهالي روستا هم پشت سرش راه افتادن
تا درست وقتي خورشيد وسط آسمون بود رسيدن به تابلو!
هپلي يه چند لحظه خيره شد اما ديد تمرکز نداره اين بود که پياده شد و الاغش رو بست به ميله تابلو !
رفت و درست روبروي تابلو نشست روي زمين و زل زد به تابلو تا با تمرکز بتونه بخونه
نزديکيهاي غروب بود که هپلي بالاخره تونست تابلو رو بخونه . روي تابلو نوشته شده بود :
50 کيلومتر تا شهر!
مردم روستا فريادي از شادي کشيدن و به همديگه تبريک گفتن که بالاخره يکي همت کرد و اين تابلو رو واسشون خوند! هپلي رو روي شونه هاشون گذاشتن و تا روستا ميخوندن اوستا هپلي ماشالا! خدا قوت !
چند روز گذشت و ديگه همه فکر هپلي شده بود اين تابلو !
يه روز از باباش پرسيد : آقا جان ؟! اين شهر چه جور جاييهَ!
باباش گفت شهر شهرَ ديگهَ پَسرجان ! سوالا ميکنيا تو که خودت ماشالا ديگه با سواتي بيتر* از من بايد بدوني
ولي خب تا اونجايي که مو مي دونم تو شهر آدماش با مو خيلي فرق دارن! الاغ سوار نميشن لباساشون يه جور ديگس خيلي با سواتن! شهري حرف ميزنن! خيلي مغازه دارن! خيلي هم پول دارن ! يه کلام امکانات خيلي دارن!
اون شب هپلي خوابش نبرد و همش به اين فکر ميکرد که شهر چطوريه؟ شبا ديگه همش خواب شهر رو ميديد
خواب امکانات رو ميديد . تو خواب ميديد بهش يه امکانات دادن!!
و دوباره روزا روي سه پايه مي نشست ولي ايندفعه افسردگي مزمن گرفته بود و همه فکرش اين شد که
واقعا داره تو روستا تلف ميشه!
باباي هپلي هم که نمي تونست افسردگي پسردست گلش رو ببينه تمام تلاشش رو بکارگرفت و پسرش رو به شهر فرستاد!
...(ادامه دارد)
------------
*بهتر |
|
_________________ دلم برات هنگ شده!
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 23 بهمن 1386، ساعت 12:58 |
|
 |
6 ماه و 28 روز پيش |
|
#3
|
| |
در پي استقبالي * که از اين تاپيک شد و پيغامهاي خصوصي که تا کنون در اين رابطه به دست من رسيده مبني بر ادامه دادن داستان خواستم بگم همه اين استقبال يه طرف و اون يه راي منفي هم يه طرف!
به نظر شما اين داستان براي چه کسي به جز هپلي ميتونست ناراحت کننده باشه و چه کسي غير از اون مي تونست بهش منفي بده!
من واقعا خستگي از تنم درومد چرا که اگه حتي يک نفر هم نفهميد که هپلي کيه لا اقل خودش فهميد که هپليه!!!
البته من چون مارمولکم حواسم بود که ايشون با يه آيدي ديگه رسالتشون رو انجام دادن که در اين زمينه هم يه ايده مارمولکي دارم که تو تاپيک پيشنهادات ميذارم
در اولين فرصتي که دست بده ادامه داستان رو مينويسم !!
------------------------
*تو اين تالار که فکر کنم بيشترين راي هاي يه پست 11 بوده 6 تا يعني بالاي 50 درصد! |
|
_________________ دلم برات هنگ شده!
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 24 بهمن 1386، ساعت 16:23 |
|
 |
6 ماه و 27 روز پيش |
|
#4
|
| |
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1030 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 24 بهمن 1386، ساعت 23:15 |
|
 |
6 ماه و 26 روز پيش |
|
#5
|
| |
|
|
|
|
 |
manisa  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 تير 1385 مجموع ارسالها: 333 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: tehran سن: 31 جنسيت: زن |
 |
جمعه 26 بهمن 1386، ساعت 1:12 |
|
 |
6 ماه و 25 روز پيش |
|
#6
|
| |
من اين کتابهاي قديمي حسني رو هر چي گشتم تو بازار پيدا نکردم حالا حسني جديد اومده ديده حسني نگو يه دست گل ديگه نداريم همه کتابهاي حسني مسخره شدن مثلا شدن حسنس بسيجي شده از اين مزخرفات به هر غرض از اين همه روده درازي اين شعر حسني رو اگه تا آخرش بلدي براي من PM کن مي خوام براي برادرزادم بخونم تا حفظ کنه نصفه بهش ياد دادم کلي انقلاب و زيرو رو کردم واسه پيدا کردن اين کتاب نوارشم نيست ... |
|
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 852 اعتبار کسب شده: 9308 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 بهمن 1386، ساعت 1:27 |
|
 |
6 ماه و 25 روز پيش |
|
#7
|
| |
تقديم به مانيسا خانوم و همه کاربران و خوانندگان تالارهاي گفتمان به ياد دوران با صفاي کودکي
توي ده شلمرود
منوچهر احترامي
توي ده شلمرود
حسني تک و تنها بود
حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي
نه مرغ زرد کاکلي
هيچکس باهاش رفيق نبود
تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش ميگفت: حسني مياي بريم حموم؟
نه نميام نه نميام
سرتو مي خواي اصلاح کني؟
نه نمي خوام نه نمي خوام
کره الاغ کدخدا
يورتمه مي رفت تو کوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يک کمي به من سواري ميدي؟
-نه که نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينکه من تميزم
پيش همه عزيزم اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پريد تو استخر
تو اردکي يا غازي؟
من غاز خوش زبان
مياي بريم به بازي؟
نه جانم
چرا نمياي؟
واسه اينکه من
صبح تا غروب
ميون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو کوچه
جيک جيک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
مياي با من بازي کني؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه
ببين چقد تميزه؟
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
حسني با چشم گريون
پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي
مياين با من بازي کنين؟
نه که نميايم
چرا نمياين؟
فلفلي گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهاي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
قلقلي گفت:نگاش کنين
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
حسني دويد پيش باباش
حسني مياي بريم حموم؟
ميام ميام
سرتو ميخواي اصلاح کني؟
ميخوام ميخوام
حسني نگو يه دسته گل
تر و تميز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي
با فلفلي با قلقلي با مرغ زرد کاکلي
حلقه زدن دور حسن
الاغه ميگفت:
اگه کاري نداري بريم الاغ سواري
خروسه مي گفت:
قوقولي قوقو قوقولي قوقو
هر چي ميخواي فوري بگو
مرغه ميگفت:
حسني برو تو کوچه
بازي بکن با جوجه
غاز ميگفت:
حسني بيا با همديگه بريم شنا
توي ده شلمرود
حسني ديگه تنها نبود
منبع: http://book20.parsiblog.com/283176.htm |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 27 اسفند 1386، ساعت 16:49 |
|
 |
5 ماه و 24 روز پيش |
|
#8
|
| |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 19 تير 1387، ساعت 14:57 |
|
 |
2 ماه پيش |
|
#9
|
| |
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1906 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 19 تير 1387، ساعت 20:17 |
|
 |
2 ماه پيش |
|
#10
|
| |
|
|
|
|
 |
TITAN  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385 مجموع ارسالها: 1059 اعتبار کسب شده: 3091 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 24 تير 1387، ساعت 13:13 |
|
 |
1 ماه و 25 روز پيش |
|
#11
|
| |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 24 تير 1387، ساعت 13:43 |
|
 |
1 ماه و 25 روز پيش |
|
#12
|
| |
پُر واضحه!
اون سياهه لطيفه که همون خانم خوشکله است که اگه عضو تالار بشه همين عکسش ميشه آواتارش
اونم که اين زيباييها رو تشخيص ميده و اين زيباييها رو در آغوش ميگيره هپليه! |
|
_________________ دلم برات هنگ شده!
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1906 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 24 تير 1387، ساعت 19:39 |
|
 |
1 ماه و 25 روز پيش |
|
#13
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|