صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
5
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 3:35
 2 سال و 11 ماه پيش
#1
 
بچه که بودم (يا بوديم)، همه چيز رو به فراخور وسعت ديدمون مي ديديم و مي فهميديم. نه بيشتر، نه کمتر. خيلي سخت قبول مي کرديم يکي ديگه درست تر ميگه و ما نه. بنيان زندگي مون به لج و لجبازي بود. با هر کس و هر چيز. هر چي شيطون تر بوديم، بيشتر. چه فضولي ها که نکرديم. چه شيطنتها و کار خرابيها که نکرديم. چه کتکها که نخورديم (درسته خودم رو جمع مي بندم ولي جدا تا حالا تو همه عمرم کتک نخوردم با همه فضولياتم.) حالا يادمون مياد و مي خنديم. (بعضي وقتام خجالت مي کشيم!) حتي گاهي وقتا فکرايي به کله مون مي زد، به چيزايي فکر مي کرديم، جوري فکر مي کرديم که بيا و ببين.
دنيا يه رنگ ديگه بود. کله مون داغ بود. زياد. هر سال اول مهر يه رنگ ديگه داشت.
آخر تابستون هم. شب عيد و سال تحويل هم. لباس نو، ماهي، هفت سين، پارک، اسباب بازي، جورچين، بادبادک، عروسک، کفش، ساعت، (واي از اون اولين باري که ساعت بستيم رو دستامون، من يکي که فکر مي کردم کلي مهم شدم حالا که ساعت دارم.)، نمره هامون، ديکته، ديکته پا تخته، انشاء، جغرافي، زنگ ورزش، بارون وقتي تو مدرسه بودي و سر کلاس يا وقتي داشتي وسط حياط ورزش مي کردي، فکرايي که سر کلاس به کله ات مي زد، اتل متل توتوله، اسم فاميل، نجات، لِي لِي، وسطي، قلعه بازي، چام چام، خاله بازي، آشپزي، کوچه، دوچرخه، شباي تابستون که برق مي رفت، راز جنگل، لواشک و تمر و پفک، بستي تو چله تابستون که قورتش بدي، فوتبال بازي، دروازه باني، گزارشگري فوتبال، در خونه زدن ها و جيم کردنا، چقدر روي درا مي نوشتيم : در خراب است، زنگ بزنيد. چندتا ماشين پنچر کرديم، چقدر خيس بازي کرديم و … Razz
با همه اينا چه زود بزرگ شديم. چه زود افتاديم وسط زندگي. زندگي با همه قاعده و قانونهاي ريز و درشت و کوچيک و بزرگش چه زود اومد سراغمون. چه زود گذشت. Sad
قد کشيديم. پشت لبمون سبز شد. صدامون بم و بم تر شد. مرد شديم. * d'oh!
يادتون اون وقتا چيکارا کردين؟ چه دسته گلا به آب دادين؟ چي فکر مي کردين؟ Rolling Eyes
مثلا من بچه که بودم، هميشه فکر مي کردم اينا که چشاشون رنگي ِ، دنيا رو رنگي مي بينن. سبز، آبي. سبز تيره، آبي روشن. و اونايي که چشاشون قهوه اي سوخته است، کبودِ جيغ مي بينن. Shocked
اما همين پنج شيش سال پيش بالاخره دست از خجالت کشيدم و از يکي از چشم رنگي هاي فاميل پرسيدم، کلي بِهِم خنديد و گفت: نه بابا، ما هم مثل تو مي بينيم.
اما حالا چي؟
همين چند وقته پيش کشتم خودم رو تا يادم اومد چام چام چطوري بازي مي کرديم. يا …
حالا شما بگيد. از همه دست گلاي دوران کودکي که به آب داديد و به آب رفت و حالا از ياد همه هم رفته. اين اواخر موقع فضولي با خودم مي گفتم بي خيال، چند وقت ديگه همه يادشون ميره …!


___________________________________________________________
* اين يه تيکه رو مختص جنس برترهاي تالار گفتم. لطفا به ما نچسبونيدش.Mr. Green

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط Yaghma در تاريخ چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 4:50 ويرايش شده است.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
honeyآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 982
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 4:08
 2 سال و 11 ماه پيش
#2
 
Yaghma نوشته بود:
بچه که بودم (يا بوديم)، همه چيز رو به فراخور وسعت ديدمون مي ديديم و مي فهميديم.
نه بيشتر، نه کمتر.
خيلي سخت قبول مي کرديم يکي ديگه درست تر ميگه و ما نه.
بنيان زندگي مون به لج و لجبازي بود. با هر کس و هر چيز.

هر چي شيطون تر بوديم، بيشتر. چه فضولي ها که نکرديم. چه شيطنتها و کار خرابيها که نکرديم.
چه کتکها که نخورديم (درسته خودم رو جمع مي بندم ولي جدا تا حالا تو همه عمرم کتک نخوردم با همه فضولياتم.) حالا يادمون مياد و مي خنديم. (بعضي وقتام خجالت مي کشيم!) حتي گاهي وقتا فکرايي به کله مون مي زد، به چيزايي فکر مي کرديم، جوري فکر مي کرديم که بيا و ببين.

دنيا يه رنگ ديگه بود. کله مون داغ بود. زياد. هر سال اول مهر يه رنگ ديگه داشت.

آخر تابستون هم.
شب عيد و سال تحويل هم.
لباس نو، ماهي، هفت سين، پارک، اسباب بازي، جورچين، بادبادک، عروسک، کفش، ساعت، (واي از اون اولين باري که ساعت بستيم رو دستامون، من يکي که فکر مي کردم کلي مهم شدم حالا که ساعت دارم.)
، نمره هامون، ديکته، ديکته پا تخته، انشاء، جغرافي، زنگ ورزش، بارون وقتي تو مدرسه بودي و سر کلاس يا وقتي داشتي وسط حياط ورزش مي کردي، فکرايي که سر کلاس به کله ات مي زد، اتل متل توتوله، اسم فاميل، نجات، لِي لِي، وسطي، قلعه بازي، چام چام، خاله بازي، آشپزي، کوچه، دوچرخه، شباي تابستون که برق مي رفت، راز جنگل، لواشک و تمر و پفک، بستي تو چله تابستون که غورتش بدي، فوتبال بازي، دروازه باني، گزارشگري فوتبال،
در خونه زدن ها و جيم کردنا، چقدر روي درا مي نوشتيم : در خراب است، زنگ بزنيد. چندتا ماشين پنچر کرديم، چقدر خيس بازي کرديم و … Razz
با همه اينا چه زود بزرگ شديم.
چه زود افتاديم وسط زندگي. زندگي با همه قاعده و قانونهاي ريز و درشت و کوچيک و بزرگش چه زود اومد سراغمون. چه زود گذشت. Sad
قد کشيديم. پشت لبمون سبز شد. صدامون بم و بم تر شد. مرد شديم. * d'oh!

يادتون اون وقتا چيکارا کردين؟ چه دسته گلا به آب دادين؟ چي فکر مي کردين؟ Rolling Eyes
مثلا من بچه که بودم، هميشه فکر مي کردم اينا که چشاشون رنگي ِ، دنيا رو رنگي مي بينن. سبز، آبي. سبز تيره، آبي روشن. و اونايي که چشاشون قهوه اي سوخته است، کبودِ جيغ مي بينن. Shocked

اما همين پنج شيش سال پيش بالاخره دست از خجالت کشيدم و از يکي از چشم رنگي هاي فاميل پرسيدم، کلي بِهِم خنديد و گفت: نه بابا، ما هم مثل تو مي بينيم.
اما حالا چي؟
همين چند وقته پيش کشتم خودم رو تا يادم اومد چام چام چطوري بازي مي کرديم. يا …
حالا شما بگيد. از همه دست گلاي دوران کودکي که به آب داديد و به آب رفت و حالا از ياد همه هم رفته. اين اواخر موقع فضولي با خودم مي گفتم بي خيال، چند وقت ديگه همه يادشون ميره …!


___________________________________________________________
* اين يه تيکه رو مختص جنس برترهاي تالار گفتم. لطفا به ما نچسبونيدش.Mr. Green



راستش متن يغما رو نقل قول کردم چون ميخواستم بدونه با کاراکتر هاي 10 و 13 هم ميشه کار کرد.. Evil or Very Mad
جون... متن ها رو بهم نچسبونيد ...چشم آدم خسته ميشه... Anxious Shocked

ولي در کل عالي بود يغما ..
Applause Applause Applause دستت درد نکنه ..کلي خاطره ريز و درشت تو ذهنم دنبال شد .. خيلي خوب بود...


بچگي ها روزهاي خاص يه بوي خاص ميداد ..قبول دارين؟؟؟

مثلا عيد ها بوي عيد ميداد..يجوري بود .. اما حالا هيچي حس نميشه

بچگي ها وقتي صداي اذان ميشنيدم بدنم ميلرزيد .. قشنگ يادمه .. واقعا.. اما حالا...

نزول پاکي با دور شدن از دوران بچگي واقعا مشخصه... Confused

_________________
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 4:14
 2 سال و 11 ماه پيش
#3
 
honey نوشته بود:

راستش متن يغما رو نقل قول کردم چون ميخواستم بدونه با کاراکتر هاي 10 و 13 هم ميشه کار کرد.. Evil or Very Mad
جون... متن ها رو بهم نچسبونيد ...چشم آدم خسته ميشه... Anxious Shocked


پيوستگي مطالب رو کاراکتر هاي 10#13# از بين مي بره. به همين دليل ِ که استفاده نمي کنم گاهي وقتا.

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1952
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 18:44
 2 سال و 11 ماه پيش
#4
 
يه زماني ارزو داشتم که برگردم به روزهاي کودکي , اما...حالا...حاضر نيستم ثانيه اي به عقب برگردم.
از کودکي هام خاطره هاي زيادي دارم اما خوب که نگاه ميکنم مي بينم مثل بقيه هم سن و سال هام کودکي نکردم. و مطمئن هستم يه روز هم حسرت اين رو خواهم خورد که چرا در دوره ي جواني , جواني نکردم! Rolling Eyes

وقتي که بچه بودم
خوبي زني بود
که
بوي سيگار ميداد
..........

اسماعيل خوئي

_________________
هنوز يار تو هستم....خالي بستم!
به هيشکي دل نبستم......خالي بستم! Mr. Green
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2315
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 19:13
 2 سال و 11 ماه پيش
#5
 
من بچه که بودم خيلي لاغر بودم تا اول دبيرستان.لاغر که بودم قيافم خوب نبود منم کلي حرص مي خوردم خودم حس مي کردم زشتم.خيلي شيطون بودم.يادم يه بار با دختر همسايمون که فرزند شهيد بود رفتيم بالا پشت بوم بعد يادم نيست چرا يه هو دويديم منم پام گير کرد به طنابي که داداشش ا پله هاي حياط تا کولرشون بسته بود . خوردم زمين چه خوردن زميني چشمتون روز بد نبينه بالاي لب و گونه و دستم داغون شد حالا من مي ترسيدم به مامانم بگم چرا اينطوري شدم.اون همسايمون وقتي من دبستاني بودم از کرج رفتن اما هنوز باهاشون دورا دور در ارتباط هستيم .چقدر که صدا مي کرديم .چقدر خواهرمو اذيت که نکردم هي.........يادش به خير

_________________
Smile


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط ستاره’ غريب در تاريخ جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 16:31 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 08 شهريور 1386، ساعت 6:31
 2 سال و 11 ماه پيش
#6
 
هر چند که همه کودکي من، نوجووني من، و همه شادي ها و بچه گي ها و شيطنت هاي من تا قبل از سوم راهنمايي طول کشيد، اما من حسابي بچه گي ام رو بچه گي کردم. آرزو نکردم برگردم چون معلوم نيست دوباره همونجوري باشه يا هر چيزي فقط يه بار به آدم مزه ميده. جووني ام رو هم.
من هميشه خدا رو بابت اين سبک زندگي ام شاکر بودم. هميشه.
براي بعد از اين هم به لطف خودش چشم دارم.

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط Yaghma در تاريخ شنبه 10 شهريور 1386، ساعت 3:37 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال جمعه 09 شهريور 1386، ساعت 3:43
 2 سال و 11 ماه پيش
#7
 
اگه بگم نصف دوران کودکي‌ام (تا قبل از مدرسه رفتن) رو تو مسير اهواز – اصفهان* طي کردم، پر بيراه نگفتم. چون يا ميرفتم اصفهان يا از اصفهان بر مي‌گشتم. اگه يه ماه اهواز بودم، در عوض بايد – عليرغم ميل پدرم - سه ماه اصفهان مي‌موندم.
آخه من خيلي واسه مامان بزرگم عزيزم. Embarassed ادعا مي‌کنه بزرگم کرده. Shocked
خلاصه اونجا که بودم، خصوصا تابستونا، چون هوا خنک بود، هميشه توي ايوون مي‌خوابيديم. خواب که چه عرض کنم، مي‌خوابيدن و من بيدار مي‌موندم و به آسمون زل مي‌زدم.
جاهايي که کوهستاني ِ و البته اونجاهايي که توي ارتفاع واقع شدن، آدم احساس مي‌کنه به آسمون نزديک‌تره، يا شايد آسمون پائين‌تره. ستاره‌ها بيشتر و درشت‌ترن. خصوصا اگه همه چراغا، اين نورهاي مصنوعي ساخته بشر، خاموش باشن، بازم بيشتر.
هميشه، مجذوب آسمون مي‌شدم و تا اون وقتي که صداي پارس سگ يا زوزه شغالي بلند نمي‌شد و من رو، به سبب ترس، مجبور به زير پتو رفتن و چسبيدن به مامان بزرگم نمي‌کرد، چشم از آسمون بر نمي‌داشتم. هميشه واسم اين سئوالا مطرح بودن و هر شب هم يادم مي‌اومد. از هيچ کس هم هيچوقت نپرسيدم. الان هم به زحمت مي‌تونم توضيح شون بدم. هميشه مي‌گفتم:
آسمون تا کجا ادامه داره؟ از بالا، از پائين، از چپ، از راست.
ميدونستم زمين گرد ِ. و يه جايي تو ي نميدونم کجا که فقط تاريک و تاريکِ، معلق. با خودم مي‌گفتم خوب دور زمين چيه؟ تهش کجاست؟ اين تهش واسم خيلي مهم بود. خيلي. خيلي فکر مي‌کردم. بعد هم شروع مي‌کردم واسه سئوالاتم جواب پيدا مي‌کردم.
يه چهار تا عکس تو خونه داداش زن دايي مامانم، که تحصيلاتش تو همين زمينه بود، (و البته با سئوالات راه و بيراهم کچلش کرده بودم) ديده بودم و يه سري تصويرات ذهني کامل و ناکامل واسم درست شده بود و ايجاب مي‌کرد يه کم راحت تر بهش فکر کنم. تا اونجايي به اين قضايا علاقه‌مند شده بودم که حتي تصميم گرفته بودم فضانورد بشم.
حالا هم اگه اين مشغله‌هاي ريز و درشت ذهني اجازه بدن، گاهي به همه اون فکرام فکر مي‌کنم. البته حالا واضح تر و درست تر.
خصوصا وقتي برق مي‌ره (از اونجايي که تاريکي مطلق همه جا رو مي‌گيره و نور ستاره‌ها و ماه بيشتر به نظر آدم مياد)، اگه هوا خوب باشه، بي معطلي، يه تيکه دم فرشي برميدارم و ميرم تو حياط دراز مي‌کشم. ديگه به اون چيزا اونجوري يا حتي اينجوري مثل الان، تو اين وضعيت، فکر نمي‌کنم. با اين کار، فقط دوباره خودم رو، ور ميدارم ميرم به سالهاي کودکي. دوباره تک تک اون شبا تو ذهنم مجسم مي‌شه. بهم مي‌چسبه. لذت مي برم. انگار همين الان 6 سالمه ...

* اصفهان : باغبهادران

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال شنبه 10 شهريور 1386، ساعت 3:34
 2 سال و 11 ماه پيش
#8
 
هيچوقت يادم نميره...!
اون روزايي که آرزو داشتم دوچرخه سواري ياد بگيرم و به چه جد و جهدي، پي ياد گرفتنش رو گرفتم. Razz
يادم ِ بابام، واسه داداشم يه دونه دوچرخه خريده بود، که يه جفت کمک هم داشت. داداشم هنوز دوچرخه سواري بلد نبود. اما يه هفته اي خودش ياد گرفت. بدون اينکه کسي يادش بده.*
منم خيلي دوست داشتم ياد بگيرم اما داداشم يادم نمي داد. Sad هر وقت بابام بهش مي گفت يادش بده، و البته بالاي سرمون مي ايستاد، يه دو خط دوچرخه سواري ياد ما مي داد. اما به محضي که بابام ميرفت، با يخ و ترشي، دوچرخه رو از ما ميگرفت. Brick wall
يه دوبار اينجوري شد. از اين رفتارش هيچ خوشم نيومد. از بابام خواستم کمک هاي دوچرخه رو بهش وصل کنه (داداشم چون ديگه خوبِ خوب ياد گرفته بود، اونا رو در آورده بود و کنار گذاشته بود.) تا منم از دوچرخه استفاده کنم.
خلاصه که هر وقت داداش ِمي خوابيد (فقط ظهرا بلد بود بخوابه.)، مي رفتم دوچرخه رو ور ميداشتم و شروع مي کردم. تو گرما، هواي شرجي، اين حرفا که حاليم نبود. بيش از صدها بار با وجودي که کمک هاي دوچرخه هم بهش وصل بودن، خوردم زمين. اما ادامه دادم.
تا بالاخره ياد گرفتم. Drool
اين بار اصرارم بابت اينکه حالا بي کمک ياد بگيرم بيشتر شد. تنهايي نمي تونستم و داداشم هم زير بار نمي رفت. اما چون بلد شده بودم ديگه، سوار دوچرخه مي شدم و پياده بشو نبودم تا يادم بده. اونم از لجش، از پشت، زين دوچرخه رو مي گرفت و شروع مي کرد به هُل دادن. از اون هُل دادن و از من جيغ زدن. به در و ديوار بود که مي خوردم و ول کن نبودم. اين قدر هُل ميداد تا من بخورم زمين. منم مي خوردم زمين. آش و لاش مي شدم و دست مي کشيدم.
اين بار واسه اينکه حرسش*** رو در بيارم، يه مشت محکم مي زدم تو کمرش و در ميرفتم. Anxious
حالا اون ميافتاد دنبالم تا تلافي کنه.
زير تخت، بالاي کمد، تو کابينت، پشت سر مامانم، تو راه پله، رو پشت بوم. هر جا در مي رفتم فايده نداشت. گيرم مياورد محکم مي زد و مي گفت : «يکي زدي، يکي زدم!» يعني ديگه بسه.
اما از نظر من بس نبود. من بايد «يکي زدي، دوتا مي زدم». اين بار من پي اون مي افتادم. گاهي موفق مي شدم و اين مشاعره، يکي زدم، يکي زدي، يکي خوردي ... ادامه پيدا مي کرد، و Counter زدم و زدي به صورت نمايي، رشد مي کرد. اما اغلب مواقع مامانم من رو مجبور مي کرد که دست بکشم.
اون موقع مي کشيدم، اما بعدها تلافي مي کردم. به هر شکلي که مي شد.
اين قدر مشت از داداش ِ خوردم، اينقدر گرما خوردم و گرما زده شدم، تا بالاخره ياد گرفتم بدون کمک هم دوچرخه سواري کنم. بعدها کم کم ياد گرفتم ايستاده دوچرخه سواري کنم. واي که چه مي چسبيد. تو کوچه با دوچرخه، سر و ته کوچه رو يکي مي کرديم. Razz
هنوزم بعضي وقتا، اگه هوا خوب باشه ... Wink


_________________________
* (از حق که نگذريم)، يه جوارايي تصور ميکنم واسه پسرا ياد گرفتن ِ همه چيز آسون تره تا دخترا. آخه دخترا ذهنشون غالبا مشغول تر از پسراست و زياد دل به چيزي نميدن. فقط پشتکارشون که ميتونه بهشون کمک کنه تا چيزي رو خوب ياد بگيرن. در عوض پسرا. خودشون Self Study هستن. واسه همه چيز و تو همه موارد. **

** لطفا در اين مورد اينجا بحث نکنيم.

*** غريب آشنا جان، جدا هنوز نميدونم املاي درست اين کلمه چيه؟ شرمنده.

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 13 شهريور 1386، ساعت 6:37
 2 سال و 11 ماه پيش
#9
 
امروز داشتم ميرفتم خونه يه پسر بچه تپل مپل ِ کچل ديدم...Razz
يادم افتاد به اون وقتي که بچه بودم ...Very Happy
بچه ها رو تا ميان بزرگ بشن يه چند باري کچل مي کنند تا موهاشون پر پشت و قشنگ در بياد. پدر منم که آخر عمل کردن به اين اصول ريز و درشت بود.
راستش من با اون داداشم که سر دوچرخه عين خروس جنگي بوديم، دوقلويم. Anxious
به خاطر همين هم، بابام هميشه با هم مي بردمون آرايشگاه مردونه و کچلمون مي کرد. Mr. Green
يادم ِ اون به من مي گفت: «کچل کچل کلاچه ، روغن کله پاچه» من به اون. بعد هم شروع مي شد...
آخرين باري که منم کچل کردم فکر کنم يه 6 ساليم بود. Embarassed از آرايشگاه که اومديم خونه رفتيم تو اتاق که لباسامون رو عوض کنيم. داداشم يهو خودش رو تو آينه ديد. يَک جيغي زد، يَک جيغي زد که بيا و ببين. يک ساعت تمام گريه مي کرد.
خودش رو ديد ترسيد. Whistle
من ميخواستم دلش بسوزه، هي مي رفتم جلو آينه مي گفتم «ترس که نداره، کله کچل، به اين قشنگي. چرا مي ترسي. ترسو ترسو از خودتم مي ترسي؟»Whistle
ديگه ول کن معامله نشدم.
هنوزم که هنوزه گاهي وقتا يادش ميارم.
مرد به اين بزرگي از سوسک مي ترسه. منم بهش مي گم کسي که از کچل خودش بترسه که ديگه از ترس سوسک بايد بميره.
هنوز هم کَل تو کَل هم ميندازيم. اما ديگه نه اونجوري . نه يکي زدم يکي زدي يا ...
ديگه بزرگ شديم...
ولي بعدها هم که من ديگه کچل نکردم و اون واسه مدرسه مجبور بود کچل کنه، بازم اذيتش مي کردم. اون قدري که از هيچ کاري قدِ کچل کردن بدش نمي يومد و هميشه از زيرش در ميرفت. آخه هر وقت کچل مي کرد واسه يه سالش کافي بود Mr. Green فيکس، يه سال طول مي کشيد تا موهاش در بياد. ميليمتري موهاش رشد مي کرد. هر چند الان از شدت رشد مو و خِرمن ِ گيسويي که داره در عذابه ... Laughing

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 15 شهريور 1386، ساعت 3:13
 2 سال و 10 ماه پيش
#10
 
امشب هوا خوب بود ... امشب برق نرفت ... بازم يه تيکه دم فرشي ... امشب همه جا رو خاموشي مطلق نگرفته بود ... امشب آسمون سر جاش بود ... رفتم تو حياط و دراز کشيدم ... نه نزديک تر بود نه روشن تر نه ستاره‌ها درشت‌تر بود نه ماه پر نورتر ... امشب اصلا ماه تو آسمون بود؟ ... نميدونم ... امشب هم به آسمون خيره شدم ... زُل زدم به فاصله بين ستاره‌ها ... نميدونم تا کجا رفت ... به کجا رسيد ...
امشب ديگه فکر نکردم ... به همه اون چيزايي که تو بچگي موقع ديدن آسمون تو شب ... يا حالا به تکرار براي لذت بردن ... امشب سر جام موندم ... امشب از پس نگاه کردن به آسمون، دست خودم و نگرفتم که ور دارم برم به سال‌هاي کودکي ... امشب، اينجا، به همين سن و سال، جام خوب بود ...
امشبم بچه شدم ... يه بچه 21 سال و 6 ماهِ ... نه يه بچه 6 ساله ...
يه بچه 21 سال و 6 ماه ِ با کلي ... با کلي ... نه ... نه با کلي آرزو ... با کلي حسرت ...!
با کلي نرسيدن ... با کلي ... کلي ... هر چي نشه بگي ...
با کلي دلم ترکيد ...
امشب ...
امشب ...
امشب ...
گذشت ...
بد ...
امشبم هواي بچگي به سرم زد ... بچگي يه بچه 21 سال و 6 ماه ِ... با همه ... همه ...
.
.
.
.
.
.
بماند ...!

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 19 شهريور 1386، ساعت 21:37
 2 سال و 10 ماه پيش
#11
 
مسافر کوير نوشته بود:
يه زماني ارزو داشتم که برگردم به روزهاي کودکي , اما...حالا...حاضر نيستم ثانيه اي به عقب برگردم.
از کودکي هام خاطره هاي زيادي دارم اما خوب که نگاه ميکنم مي بينم مثل بقيه هم سن و سال هام کودکي نکردم. و مطمئن هستم يه روز هم حسرت اين رو خواهم خورد که چرا در دوره ي جواني , جواني نکردم! Rolling Eyes



براي هميشه سهمي از کودکي را در خود نگه دار. از امروز تا لحظه سفر بزرگ.


نادر ابراهيمي

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
honeyآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 982
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 16:47
 2 سال و 10 ماه پيش
#12
 
بچه که بودم يه عروسک صورتي زشت داشتم که اونموقع واسم خيلي خوشکل و تک بود
هيچوقت رهاش نميکردم
يادمه تا دوره راهنمايي هم داشتمش ولي بالاخره بدست مادرم نابود شد Mr. Green چون هيچي ازش نمونده بود
يه دستش کنده شده بود .. نميدونم کي کنده بودش Twisted Evil Embarassed ..تمام صورتش رو هم با ماژيک هاي رنگارنگ و بيشتر مشکي (بدليل کمبود امکانات آرايشي بهداشتي Wink )نقاشي کرده بودم ... ... (چقدر وحشتناک شده بود )ولي چقدر باهم خوب بوديم .. کلي باهاش حرف ميزدم..
مثل الان دختر خواهرم
همينجور با وسايلش حرف ميزنه
دوران خوبي بود ..
داشتم ميگفتم عروسک قشنگ من که صورتي هم پوشيده بود هر روز خدا يه اسم داشت
آرزو
آزاده
...
کاش نگهش ميداشتم
هميشه عاشق عروسک بودم و هستم .. مخصوصا شخصيت هاي کارتوني هاش ... تو اتاقمم کلي عروسک دارم .. براي هديه هم اکثرا عروسک ميگيرم ..اما هيچ عروسکي اون آرزو يا آزاده يا.. بچگيهام نميشه... Razz

_________________
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 17:45
 2 سال و 10 ماه پيش
#13
 
بچه که بودم يه تفنگ ساچمه اي داشتم! که باهاش به زمين و زمان تير مي انداختم ! اما تخصصم شکار مارمولک بود ! شب تو حياط منتظر مي شدم تا سر وکله شون پيدا بشه بعد .. .بنگ ... حالا هم همون تخصص ! کذايي رو دارم!
 
2
0
2
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
honeyآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 982
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 18:01
 2 سال و 10 ماه پيش
#14
 
سالم نوشته بود:
بچه که بودم يه تفنگ ساچمه اي داشتم! که باهاش به زمين و زمان تير مي انداختم ! اما تخصصم شکار مارمولک بود ! شب تو حياط منتظر مي شدم تا سر وکله شون پيدا بشه بعد .. .بنگ ... حالا هم همون تخصص ! کذايي رو دارم!


اين ديگه Shocked خيلي جالب بود Mr. Green معلومه از اون پسر بچه هاي طقس(يا تقس؟ يا.. Rolling Eyes ؟؟؟ ) بودين
ادامه بدين ..کار پر تنوعيه Applause

_________________
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 18:32
 2 سال و 10 ماه پيش
#15
 
بچه که بودم.....
يه کاري که خيلي بهش علاقه داشتم گرفتن مار! بود . چطوري؟؟؟
دم غروب با يه گروه از هواداران!!!! مي رفتيم محل جمع آوري نخاله هاي ساختماني بعد هر کدوم يه تيکه آخر يا سنگ تو دستمون مي گرفتيم و منتظر مي شديم يکي از بچه هاي مي رفت رو نخاله ها و بالا و پايين مي پريد به خاطر اين کار موش هايي که داخل نخاله ها خونه داشتن مي ترسيدن و مي ريختن بيرون ! بيرون اومدن همانو مورد اصابت يک پاره آجر قرار گرفتن همان.

بعد موشهاي شکار شده رو جمع مي کرديم مي برديم جايي که تعداد زيادي بشکه قير از مدت ها قبل روي زمين افتاده بود مي ا نداختيم توي قيرا!
فردا آفتاب قير و نرم مي کرد و قير حسابي به جنازه موشه مي چسبيد . مار از همه جا بي خبر که به اميد خوردن يه غذاي آماده سراغ موشا مي رفت حسابي تو قير گير مي افتاد و بدين گونه پروژه شکار مار به پايان مي رسد.

يادش بخير يه دوست دوران کودکي داشتم به اسم بابک که رفيق فابريکم بود رفت هند براي ادامه تحصيل اما تويه تصادف همونجا کشته شد

* تخس
 
1
-1
2
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است جملات قصار
6
پاسخها: 684 بیننده: 19850 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است آيا زندگي ارزش زيستن دارد؟
1
پاسخها: 61 بیننده: 3281 نویسنده: بچه برقي 78
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است اگر مي تونستي کس ديگه اي باشي دوست داشتي کي باشي؟
1
پاسخها: 64 بیننده: 8345 نویسنده: مهسا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است چيست راز اين حلقه ي زر؟
1
پاسخها: 12 بیننده: 507 نویسنده: شيدا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: