| نویسنده |
پیغام |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 3:35 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 4:08 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 4:14 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1952 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 18:44 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#4
|
| |
يه زماني ارزو داشتم که برگردم به روزهاي کودکي , اما...حالا...حاضر نيستم ثانيه اي به عقب برگردم.
از کودکي هام خاطره هاي زيادي دارم اما خوب که نگاه ميکنم مي بينم مثل بقيه هم سن و سال هام کودکي نکردم. و مطمئن هستم يه روز هم حسرت اين رو خواهم خورد که چرا در دوره ي جواني , جواني نکردم!
وقتي که بچه بودم
خوبي زني بود
که
بوي سيگار ميداد
..........
اسماعيل خوئي |
_________________ هنوز يار تو هستم....خالي بستم!
به هيشکي دل نبستم......خالي بستم! 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2315 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 07 شهريور 1386، ساعت 19:13 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#5
|
| |
|
من بچه که بودم خيلي لاغر بودم تا اول دبيرستان.لاغر که بودم قيافم خوب نبود منم کلي حرص مي خوردم خودم حس مي کردم زشتم.خيلي شيطون بودم.يادم يه بار با دختر همسايمون که فرزند شهيد بود رفتيم بالا پشت بوم بعد يادم نيست چرا يه هو دويديم منم پام گير کرد به طنابي که داداشش ا پله هاي حياط تا کولرشون بسته بود . خوردم زمين چه خوردن زميني چشمتون روز بد نبينه بالاي لب و گونه و دستم داغون شد حالا من مي ترسيدم به مامانم بگم چرا اينطوري شدم.اون همسايمون وقتي من دبستاني بودم از کرج رفتن اما هنوز باهاشون دورا دور در ارتباط هستيم .چقدر که صدا مي کرديم .چقدر خواهرمو اذيت که نکردم هي.........يادش به خير |
_________________ 
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط ستاره’ غريب در تاريخ جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 16:31 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 08 شهريور 1386، ساعت 6:31 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#6
|
| |
هر چند که همه کودکي من، نوجووني من، و همه شادي ها و بچه گي ها و شيطنت هاي من تا قبل از سوم راهنمايي طول کشيد، اما من حسابي بچه گي ام رو بچه گي کردم. آرزو نکردم برگردم چون معلوم نيست دوباره همونجوري باشه يا هر چيزي فقط يه بار به آدم مزه ميده. جووني ام رو هم.
من هميشه خدا رو بابت اين سبک زندگي ام شاکر بودم. هميشه.
براي بعد از اين هم به لطف خودش چشم دارم. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط Yaghma در تاريخ شنبه 10 شهريور 1386، ساعت 3:37 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
جمعه 09 شهريور 1386، ساعت 3:43 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#7
|
| |
اگه بگم نصف دوران کودکيام (تا قبل از مدرسه رفتن) رو تو مسير اهواز – اصفهان* طي کردم، پر بيراه نگفتم. چون يا ميرفتم اصفهان يا از اصفهان بر ميگشتم. اگه يه ماه اهواز بودم، در عوض بايد – عليرغم ميل پدرم - سه ماه اصفهان ميموندم.
آخه من خيلي واسه مامان بزرگم عزيزم. ادعا ميکنه بزرگم کرده.
خلاصه اونجا که بودم، خصوصا تابستونا، چون هوا خنک بود، هميشه توي ايوون ميخوابيديم. خواب که چه عرض کنم، ميخوابيدن و من بيدار ميموندم و به آسمون زل ميزدم.
جاهايي که کوهستاني ِ و البته اونجاهايي که توي ارتفاع واقع شدن، آدم احساس ميکنه به آسمون نزديکتره، يا شايد آسمون پائينتره. ستارهها بيشتر و درشتترن. خصوصا اگه همه چراغا، اين نورهاي مصنوعي ساخته بشر، خاموش باشن، بازم بيشتر.
هميشه، مجذوب آسمون ميشدم و تا اون وقتي که صداي پارس سگ يا زوزه شغالي بلند نميشد و من رو، به سبب ترس، مجبور به زير پتو رفتن و چسبيدن به مامان بزرگم نميکرد، چشم از آسمون بر نميداشتم. هميشه واسم اين سئوالا مطرح بودن و هر شب هم يادم مياومد. از هيچ کس هم هيچوقت نپرسيدم. الان هم به زحمت ميتونم توضيح شون بدم. هميشه ميگفتم:
آسمون تا کجا ادامه داره؟ از بالا، از پائين، از چپ، از راست.
ميدونستم زمين گرد ِ. و يه جايي تو ي نميدونم کجا که فقط تاريک و تاريکِ، معلق. با خودم ميگفتم خوب دور زمين چيه؟ تهش کجاست؟ اين تهش واسم خيلي مهم بود. خيلي. خيلي فکر ميکردم. بعد هم شروع ميکردم واسه سئوالاتم جواب پيدا ميکردم.
يه چهار تا عکس تو خونه داداش زن دايي مامانم، که تحصيلاتش تو همين زمينه بود، (و البته با سئوالات راه و بيراهم کچلش کرده بودم) ديده بودم و يه سري تصويرات ذهني کامل و ناکامل واسم درست شده بود و ايجاب ميکرد يه کم راحت تر بهش فکر کنم. تا اونجايي به اين قضايا علاقهمند شده بودم که حتي تصميم گرفته بودم فضانورد بشم.
حالا هم اگه اين مشغلههاي ريز و درشت ذهني اجازه بدن، گاهي به همه اون فکرام فکر ميکنم. البته حالا واضح تر و درست تر.
خصوصا وقتي برق ميره (از اونجايي که تاريکي مطلق همه جا رو ميگيره و نور ستارهها و ماه بيشتر به نظر آدم مياد)، اگه هوا خوب باشه، بي معطلي، يه تيکه دم فرشي برميدارم و ميرم تو حياط دراز ميکشم. ديگه به اون چيزا اونجوري يا حتي اينجوري مثل الان، تو اين وضعيت، فکر نميکنم. با اين کار، فقط دوباره خودم رو، ور ميدارم ميرم به سالهاي کودکي. دوباره تک تک اون شبا تو ذهنم مجسم ميشه. بهم ميچسبه. لذت مي برم. انگار همين الان 6 سالمه ...
* اصفهان : باغبهادران |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
شنبه 10 شهريور 1386، ساعت 3:34 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#8
|
| |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 13 شهريور 1386، ساعت 6:37 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#9
|
| |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 15 شهريور 1386، ساعت 3:13 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#10
|
| |
امشب هوا خوب بود ... امشب برق نرفت ... بازم يه تيکه دم فرشي ... امشب همه جا رو خاموشي مطلق نگرفته بود ... امشب آسمون سر جاش بود ... رفتم تو حياط و دراز کشيدم ... نه نزديک تر بود نه روشن تر نه ستارهها درشتتر بود نه ماه پر نورتر ... امشب اصلا ماه تو آسمون بود؟ ... نميدونم ... امشب هم به آسمون خيره شدم ... زُل زدم به فاصله بين ستارهها ... نميدونم تا کجا رفت ... به کجا رسيد ...
امشب ديگه فکر نکردم ... به همه اون چيزايي که تو بچگي موقع ديدن آسمون تو شب ... يا حالا به تکرار براي لذت بردن ... امشب سر جام موندم ... امشب از پس نگاه کردن به آسمون، دست خودم و نگرفتم که ور دارم برم به سالهاي کودکي ... امشب، اينجا، به همين سن و سال، جام خوب بود ...
امشبم بچه شدم ... يه بچه 21 سال و 6 ماهِ ... نه يه بچه 6 ساله ...
يه بچه 21 سال و 6 ماه ِ با کلي ... با کلي ... نه ... نه با کلي آرزو ... با کلي حسرت ...!
با کلي نرسيدن ... با کلي ... کلي ... هر چي نشه بگي ...
با کلي دلم ترکيد ...
امشب ...
امشب ...
امشب ...
گذشت ...
بد ...
امشبم هواي بچگي به سرم زد ... بچگي يه بچه 21 سال و 6 ماه ِ... با همه ... همه ...
.
.
.
.
.
.
بماند ...! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 25 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 19 شهريور 1386، ساعت 21:37 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#11
|
| |
| مسافر کوير نوشته بود: |
يه زماني ارزو داشتم که برگردم به روزهاي کودکي , اما...حالا...حاضر نيستم ثانيه اي به عقب برگردم.
از کودکي هام خاطره هاي زيادي دارم اما خوب که نگاه ميکنم مي بينم مثل بقيه هم سن و سال هام کودکي نکردم. و مطمئن هستم يه روز هم حسرت اين رو خواهم خورد که چرا در دوره ي جواني , جواني نکردم!
|
براي هميشه سهمي از کودکي را در خود نگه دار. از امروز تا لحظه سفر بزرگ.
نادر ابراهيمي |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 16:47 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#12
|
| |
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 17:45 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#13
|
| |
|
بچه که بودم يه تفنگ ساچمه اي داشتم! که باهاش به زمين و زمان تير مي انداختم ! اما تخصصم شکار مارمولک بود ! شب تو حياط منتظر مي شدم تا سر وکله شون پيدا بشه بعد .. .بنگ ... حالا هم همون تخصص ! کذايي رو دارم! |
|
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 18:01 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#14
|
| |
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 18:32 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#15
|
| |
بچه که بودم.....
يه کاري که خيلي بهش علاقه داشتم گرفتن مار! بود . چطوري؟؟؟
دم غروب با يه گروه از هواداران!!!! مي رفتيم محل جمع آوري نخاله هاي ساختماني بعد هر کدوم يه تيکه آخر يا سنگ تو دستمون مي گرفتيم و منتظر مي شديم يکي از بچه هاي مي رفت رو نخاله ها و بالا و پايين مي پريد به خاطر اين کار موش هايي که داخل نخاله ها خونه داشتن مي ترسيدن و مي ريختن بيرون ! بيرون اومدن همانو مورد اصابت يک پاره آجر قرار گرفتن همان.
بعد موشهاي شکار شده رو جمع مي کرديم مي برديم جايي که تعداد زيادي بشکه قير از مدت ها قبل روي زمين افتاده بود مي ا نداختيم توي قيرا!
فردا آفتاب قير و نرم مي کرد و قير حسابي به جنازه موشه مي چسبيد . مار از همه جا بي خبر که به اميد خوردن يه غذاي آماده سراغ موشا مي رفت حسابي تو قير گير مي افتاد و بدين گونه پروژه شکار مار به پايان مي رسد.
يادش بخير يه دوست دوران کودکي داشتم به اسم بابک که رفيق فابريکم بود رفت هند براي ادامه تحصيل اما تويه تصادف همونجا کشته شد
* تخس |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|