صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
5
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
شازده کوچولوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385
مجموع ارسالها: 1229
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: هيدالو
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 23:39
 2 سال و 10 ماه پيش
#16
 
سالم نوشته بود:
بچه که بودم يه تفنگ ساچمه اي داشتم! که باهاش به زمين و زمان تير مي انداختم ! اما تخصصم شکار مارمولک بود ! شب تو حياط منتظر مي شدم تا سر وکله شون پيدا بشه بعد .. .بنگ ... حالا هم همون تخصص ! کذايي رو دارم!



سالم نوشته بود:
بچه که بودم.....
يه کاري که خيلي بهش علاقه داشتم گرفتن مار! بود . چطوري؟؟؟
دم غروب با يه گروه از هواداران!!!! مي رفتيم محل جمع آوري نخاله هاي ساختماني بعد هر کدوم يه تيکه آخر يا سنگ تو دستمون مي گرفتيم و منتظر مي شديم يکي از بچه هاي مي رفت رو نخاله ها و بالا و پايين مي پريد به خاطر اين کار موش هايي که داخل نخاله ها خونه داشتن مي ترسيدن و مي ريختن بيرون ! بيرون اومدن همانو مورد اصابت يک پاره آجر قرار گرفتن همان.

بعد موشهاي شکار شده رو جمع مي کرديم مي برديم جايي که تعداد زيادي بشکه قير از مدت ها قبل روي زمين افتاده بود مي ا نداختيم توي قيرا!
فردا آفتاب قير و نرم مي کرد و قير حسابي به جنازه موشه مي چسبيد . مار از همه جا بي خبر که به اميد خوردن يه غذاي آماده سراغ موشا مي رفت حسابي تو قير گير مي افتاد و بدين گونه پروژه شکار مار به پايان مي رسد.

يادش بخير يه دوست دوران کودکي داشتم به اسم بابک که رفيق فابريکم بود رفت هند براي ادامه تحصيل اما تويه تصادف همونجا کشته شد

* تخس



ماشاا... سالم جان از همون کودکي هم رشيد و دلاور بودن.

شما هنوز هم به همين شيوه مار شکار مي کنيد؟ (يا چيزهاي ديگه؟) Think

_________________
هيچ وقت نبايد به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر مي‌کرد گيرم من بلد نبودم چه‌جوري از آن لذت ببرم.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنت اگزوپري)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 26 شهريور 1386، ساعت 1:06
 2 سال و 10 ماه پيش
#17
 
نه برادر جان الان براشون دعوت نامه مي فرستيم همراه باکاتالوگ وسايل مختلف مارگيري تا خودشون انتخاب کنن!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اشکبوسآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385
مجموع ارسالها: 161
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان...
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 27 شهريور 1386، ساعت 13:29
 2 سال و 10 ماه پيش
#18
 
راجع به مار گفتيد ، ياد يکي از دوستام افتادم :

مي گفت بچه که بودم توي يکي از روستا هاي بوشهر به صورت تيمي بازي ميکرديم ، ده بيست بچه ي کچل احمق ( عين اصطلاح خودشه ) و دوست داشتني ترين بازي ما اين بود که ميرفتيم شکار بزمچه (يه نوع مامولک بزرگ صحرايي) ، اونقدر دنبال اون ميکرديم تا از خستگي بيحال ميشد ، گردنشو با نخ ميبستيم و يکي اونو دنبال خودش ميدووند و بقيه هم به دنبالش ميدوويديم ، بعد که حسابي باهاش بازي ميکرديم نوبت به کيف نهايي بود ، اونو ميبرديم وسط جاده و صبر ميکرديم تا يه کاميون از روش رد بشه و از صداي ترکيدنش لذت ميبرديم !!!

_________________
و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 27 شهريور 1386، ساعت 16:15
 2 سال و 10 ماه پيش
#19
 
مخصوص جناب اشکپوس:مارو با اين رفيق جنايتکارت قاطي نکن! بزمچه کش! قاتل!

مخصوص جناب شازده کوچولو: مي دوني جمله( پ هو بس نش) يعني چي ؟ منظورم اينه که جريانش رو مي دوني يا نه؟
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 9:55
 2 سال و 10 ماه پيش
#20
 
من تو همه عمرم سه تا عروسک بيشتر نداشتم ...
يکي که مامان بزرگم واسم خريده بود، يکي که از عروسکا خواهرم بود و ديگه باهاش بازي نمي کرد، يکي هم که Honey پارسال واسه تولدم برام خريد ...

اولي رو که يه سري که رفته بودم اصفهان مامان بزرگم برام خريد. يادش بخير Smile لباسش صورتي بود . تو جعبه ...
يادم ِ هيچوقت از جعبه درش نيوردم. حداقل تا وقتي زنده بود. من هميشه تو نگهداري وسايلم خيلي دقت مي کنم. اون عروسک هم گذاشته بودم همونجا واسه وقتي که مي رفتم اصفهان.
يادم در ِ کارتونش رو بر ميداشتم و همونجور که تو کارتون بود باهاش بازي مي کردم ... باهاش حرف ميزدم ... حتي عکس هم مي گرفتم ... خيلي دوستش داشتم ... لباسش هم صورتي بود ...
اينقدر مرتب بود که انگار نه انگار سه سال ِ که دارمش ... بس که تميز مونده بود. تا اينکه يه سري اومدم اهواز و يکي از دختر خاله هام شهيدش کرده بود و وقتي رفتم اصفهان جنازه اش رو تحويلم دادن Crying or Very sad
اون عروسک خواهرم که قرمز بود ... بازم يکي از بچه هاي اقوام واسم سلاخي اش کرد ... منم هيچ نگفتم ...
اين يکي، عروسک Honey هم که اميدوارم بتونم سالم نگهش دارم ... از دست اولاد اين خاندان ... Mr. Green

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ALPHAآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 1239
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: زير گنبد کبود
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 15:17
 2 سال و 10 ماه پيش
#21
 
حالا که حرف بچگي هست بگذاريد منم بگم که
بچه که بودم نزديک خونمون يه فلکه اي بود که البته از يک طرفش بيشتر ماشين رد نمي شد.
داخلش دو تا نخل بلند بود و پر بود از گل محمدي و سنجاقک و زنبور و ...
که دورش رو هم حصار کشيده بودند و بيشتر اوقات يه کارگر شهرداري هم داخلش بود (از دست بچه هايي مثل من)
من با چندتا از بچه هاي محل روزايي که فلکه مامور نداشت يواشکي از يه راهي که فقط يه بچه اول دوم ابتدايي مي تونه ازش رد شه داخل اين فلکه مي رفتيم و شروع ميکرديم به ....
يکي از کارايي که مي کرديم گرفتن سنجاقک بود.
يکي از بچه ها يه تور داشت که با اون سنجاقک بيچاره رو مي گرفتيم و بعد با يه قرقره نخ خياطي که از مامانمون کش رفته بوديم دمش رو مي بستيم و يکم نخ رو شل مي کرديم و سنجاقک رو رهاش مي کرديم و همينطور دور ما مي چرخيد و حال مي کرديم.

وقتي هم ابتدايي بوديم يک گروه پنج شش نفره بوديم که زمان برگشتن از مدرسه به خونه مسير 10 دقيقه اي رو 45 دقيقه تا يک ساعت طول مي داديم سر راه گرگم به هوا و انواع بازي ها و البته مردم آزاري ها رو مي کرديم.

يادش بخير .... Very Happy Cool
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
شازده کوچولوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385
مجموع ارسالها: 1229
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: هيدالو
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 15:37
 2 سال و 10 ماه پيش
#22
 
سالم نوشته بود:
مخصوص جناب اشکپوس:مارو با اين رفيق جنايتکارت قاطي نکن! بزمچه کش! قاتل!

مخصوص جناب شازده کوچولو: مي دوني جمله( پ هو بس نش) يعني چي ؟ منظورم اينه که جريانش رو مي دوني يا نه؟


خونده ميشه:
Pe Ho Basensha
يه اصطلاح شوشتريه اما نميدونم دقيقا چي معني ميده.

بهتر بود اينجوري مينوشتيش: "پِه هو بَسِنشَه"

_________________
هيچ وقت نبايد به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر مي‌کرد گيرم من بلد نبودم چه‌جوري از آن لذت ببرم.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنت اگزوپري)
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 18:48
 2 سال و 10 ماه پيش
#23
 
البته از اونجايي که من دختر فوق العاده قانعي هستم Embarassed خودم واسه خودم کلي عروسک درست مي کردم. عروسکهاي پارچه اي، که البته قربون توپ چهل تيکه Mr. Green يا حتي با پلاستيک!
اصفهان که مي رفتم، با دخترخاله هام ، تخصصمون ساخت و ساز عروسک هاي پلاستيکي بود Razz
از اين ور و اون ور، پلاستيک هاي رنگي جمع ميکرديم، ميذاشتيم روي کاشي ها و به وسيله سنگ، روي گوشه هاش مي زديم و شکل بهش ميداديم و عروسکش مي کرديم. بازم عروسک هاي چهل تيکه پلاستيکي Mr. Green البته عمر اونا به بيشتر از يه روز قد نمي داد.

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 18:54
 2 سال و 10 ماه پيش
#24
 
ALPHA نوشته بود:

وقتي هم ابتدايي بوديم يک گروه پنج شش نفره بوديم که زمان برگشتن از مدرسه به خونه مسير 10 دقيقه اي رو 45 دقيقه تا يک ساعت طول مي داديم سر راه گرگم به هوا و انواع بازي ها و البته مردم آزاري ها رو مي کرديم.
يادش بخير .... Very Happy Cool


آره يادش بخير ...
ما هم از اين کارا زياد مي کرديم.
واي از اون وقتي که تو مسيرمون يه عده در حال فوتبال بازي بودن،
خودمون رو قاطي شون مي کرديم و توپ رو از وسطشون کش مي رفتيم ... حالا اونا بدو پي توپ و ما بدو ...
رواني اشون مي کرديم.
بعضي وقتا هم توپ رو با دست بر ميداشتم و دِبرو که رفتي ... Mr. Green
مردم آزاري هام که سرجاش ...
اول زنگ در زدن و در رفتن بود ...
ولي بعدها پيشرفت کرديم ...
پنچر کردن اتومبيل و ...Laughing
واي ، يه سري در زده بوديم داشتيم در ميرفتيم گرفتنمون... چشمتون روز بد نبينه ...
تا دم در خونه اومد دنبالمون و به مامانم گفت، آخه بار هزارم بود که اين بلا رو سرش در مي آورديم ...Mr. Green

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
شازده کوچولوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385
مجموع ارسالها: 1229
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: هيدالو
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 19:19
 2 سال و 10 ماه پيش
#25
 
Yaghma نوشته بود:
ALPHA نوشته بود:

وقتي هم ابتدايي بوديم يک گروه پنج شش نفره بوديم که زمان برگشتن از مدرسه به خونه مسير 10 دقيقه اي رو 45 دقيقه تا يک ساعت طول مي داديم سر راه گرگم به هوا و انواع بازي ها و البته مردم آزاري ها رو مي کرديم.
يادش بخير .... Very Happy Cool


آره يادش بخير ...
ما هم از اين کارا زياد مي کرديم.
واي از اون وقتي که تو مسيرمون يه عده در حال فوتبال بازي بودن،
خودمون رو قاطي شون مي کرديم و توپ رو از وسطشون کش مي رفتيم ... حالا اونا بدو پي توپ و ما بدو ...
رواني اشون مي کرديم.
بعضي وقتا هم توپ رو با دست بر ميداشتم و دِبرو که رفتي ... Mr. Green
مردم آزاري هام که سرجاش ...
اول زنگ در زدن و در رفتن بود ...
ولي بعدها پيشرفت کرديم ...
پنچر کردن اتومبيل و ...Laughing
واي ، يه سري در زده بوديم داشتيم در ميرفتيم گرفتنمون... چشمتون روز بد نبينه ...
تا دم در خونه اومد دنبالمون و به مامانم گفت، آخه بار هزارم بود که اين بلا رو سرش در مي آورديم ...Mr. Green


خوب ناشي بودين ديگه.
هيچوقت نبايد زنگ يه در رو چند بار بزنين. بايد زنگ در تمام کوچه رو يه جا بزنين.

_________________
هيچ وقت نبايد به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر مي‌کرد گيرم من بلد نبودم چه‌جوري از آن لذت ببرم.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنت اگزوپري)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
honeyآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 982
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال شنبه 31 شهريور 1386، ساعت 0:32
 2 سال و 10 ماه پيش
#26
 
Yaghma نوشته بود:
ALPHA نوشته بود:

وقتي هم ابتدايي بوديم يک گروه پنج شش نفره بوديم که زمان برگشتن از مدرسه به خونه مسير 10 دقيقه اي رو 45 دقيقه تا يک ساعت طول مي داديم سر راه گرگم به هوا و انواع بازي ها و البته مردم آزاري ها رو مي کرديم.
يادش بخير .... Very Happy Cool


آره يادش بخير ...
ما هم از اين کارا زياد مي کرديم.
واي از اون وقتي که تو مسيرمون يه عده در حال فوتبال بازي بودن،
خودمون رو قاطي شون مي کرديم و توپ رو از وسطشون کش مي رفتيم ... حالا اونا بدو پي توپ و ما بدو ...
رواني اشون مي کرديم.
بعضي وقتا هم توپ رو با دست بر ميداشتم و دِبرو که رفتي ... Mr. Green
مردم آزاري هام که سرجاش ...
اول زنگ در زدن و در رفتن بود ...
ولي بعدها پيشرفت کرديم ...
پنچر کردن اتومبيل و ...Laughing
واي ، يه سري در زده بوديم داشتيم در ميرفتيم گرفتنمون... چشمتون روز بد نبينه ...
تا دم در خونه اومد دنبالمون و به مامانم گفت، آخه بار هزارم بود که اين بلا رو سرش در مي آورديم ...Mr. Green



اي بابا ... عجب...
اتومبيل هم پنچر کردي؟؟؟
Laughing
حالا زنگ در خونه مردم و زدن و رار کردن که تخصص همه بچه ابتدايي ها هست ولي اينکه ماشين ملت رو......
اونم کي؟؟ يه girl ؟؟؟ Silenced Silenced

_________________
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
honeyآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 982
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال شنبه 31 شهريور 1386، ساعت 0:47
 2 سال و 10 ماه پيش
#27
 
مامانم تعريف ميکنه هميشه...
ميگه يکبار که ما رو بردن پارک..اونجا کنار ديوار يه زني که احتمالا جزو گدايان Crying or Very sad بوده توي بغلشم يه نوزاد بوده.. جلوي پاشم يه کاسه بوده که مردم پول ....

ميگن که وقتي برگشتيم منزل.. من يادگرفته بودم و چادر سر کردم و همون عروسک نازم رو هم بغل کردم و کنار ديوار خونه کاسه بدست نشستم . . تا بلکتا هم يه چيزي Mr. Green

اداي اينو اونو درآوردن رو دوست داشتم ..مثلا دفترچه بيمه ميگرفتم دستم و جلوي آينه مريض ويزيت ميکردم و کلي هم واسه خودم تو حس خانم دکتري ميرفتم Whistle
Angel

_________________
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
شازده کوچولوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385
مجموع ارسالها: 1229
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: هيدالو
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 31 شهريور 1386، ساعت 0:52
 2 سال و 10 ماه پيش
#28
 
honey نوشته بود:
مامانم تعريف ميکنه هميشه...
ميگه يکبار که ما رو بردن پارک..اونجا کنار ديوار يه زني که احتمالا جزو گدايان Crying or Very sad بوده توي بغلشم يه نوزاد بوده.. جلوي پاشم يه کاسه بوده که مردم پول ....

ميگن که وقتي برگشتيم منزل.. من يادگرفته بودم و چادر سر کردم و همون عروسک نازم رو هم بغل کردم و کنار ديوار خونه کاسه بدست نشستم . . تا بلکتا هم يه چيزي Mr. Green

اداي اينو اونو درآوردن رو دوست داشتم ..مثلا دفترچه بيمه ميگرفتم دستم و جلوي آينه مريض ويزيت ميکردم و کلي هم واسه خودم تو حس خانم دکتري ميرفتم Whistle
Angel


آرزو بر جوانان (و کودکان و نوجوانان) عيب نيست.

_________________
هيچ وقت نبايد به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر مي‌کرد گيرم من بلد نبودم چه‌جوري از آن لذت ببرم.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنت اگزوپري)
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال شنبه 31 شهريور 1386، ساعت 1:03
 2 سال و 10 ماه پيش
#29
 
honey نوشته بود:

ميگن که وقتي برگشتيم منزل.. من يادگرفته بودم و چادر سر کردم و همون عروسک نازم رو هم بغل کردم و کنار ديوار خونه کاسه بدست نشستم . . تا بلکتا هم يه چيزي Mr. Green

خيلي بهت مياد ... بعضي مواقع هم جواب ميده ... من که اساسا دارم ميرم تو فکرش
يه شيفت کاري هم بيشتر نمي طلبه ... جاش هم که آبرومنده ...Mr. Green
honey نوشته بود:

اداي اينو اونو درآوردن رو دوست داشتم ..مثلا دفترچه بيمه ميگرفتم دستم و جلوي آينه مريض ويزيت ميکردم و کلي هم واسه خودم تو حس خانم دکتري ميرفتم Whistle
Angel

همين ديگه ...
فقط هم همين مدل بيمارا اگه بيان سراغت ... بيماراي جلو آينه اي Mr. Green
اِوا ... خانم دکتر d'oh! ميشي ... به همين زوديا ... خودم دکترت مي کنم Laughing

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
honeyآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 982
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال شنبه 31 شهريور 1386، ساعت 1:19
 2 سال و 10 ماه پيش
#30
 
نقل قول:
فقط هم همين مدل بيمارا اگه بيان سراغت ... بيماراي جلو آينه اي
اِوا ... خانم دکتر ميشي ... به همين زوديا ... خودم دکترت مي کنم


نه عزيزم
تو بيمار من ميشي Laughing Mr. Green
اينجوري عاقلانه تره Razz
:*

_________________
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است جملات قصار
6
پاسخها: 684 بیننده: 19850 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است آيا زندگي ارزش زيستن دارد؟
1
پاسخها: 61 بیننده: 3282 نویسنده: بچه برقي 78
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است اگر مي تونستي کس ديگه اي باشي دوست داشتي کي باشي؟
1
پاسخها: 64 بیننده: 8345 نویسنده: مهسا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است چيست راز اين حلقه ي زر؟
1
پاسخها: 12 بیننده: 507 نویسنده: شيدا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: