| نویسنده |
پیغام |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1906 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 07 ارديبهشت 1386، ساعت 18:55 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#1
|
| |
ديد شما نسبت به مرگ چيه؟؟
شما از مرگ مي ترسيد؟
فکر مي کنيد چه جوري مي ميريد؟
تا حالا فکر کرديد چقدر مرگ به ما نزديکه؟؟
مرگ چيز خوبيه؟؟
فکر مي کنيد چقدر ديگه هستيد؟ |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 654 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 07 ارديبهشت 1386، ساعت 20:47 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#2
|
| |
ديد ما نسبت به مرگ اين است که مجبوريم بميريم....
اصولآ ما ترس از تاريکي و بلندي داريم ..بدترين حالتش اينه که مار ا از بلندي پرتاب کنند داخل يک گودال تاريک و همانجا در تاريکي بميريم ......
در مورد دوري و نزديکي هيچوقت تشخيص درستي نداشيم ...لذا چند وقتي است تصميم گرفته ايم بي خود اعصابمان را سرکار نگذاريم....
و ما آدم مثبت انديشي هستيم ..چرا که نه ! حتمآ خوب است ..نظر ما اين است به مرگ لبخند بزنيد تا مرگ هم به شما لبخند بزند ...فقط به يک نکته انحرافي توجه کنيد وقتي لبخند زد سعي کنيد آن طرف را نگاه کنيد .... خودتان را بزنيد به آن راه...توصيه ما اين است که بخاطر خودتان هم شده از خير اين منظره مليح بگذريد
فکر مي کنم تا آخر عمرم باشم احتمالأ ..البته اين فقط يک حدس است .... |
|
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 07 ارديبهشت 1386، ساعت 21:18 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#3
|
| |
عنوان تاپيک رو که ديدم بي اختيار ياد فيلم "يه بوس کوچولو" افتادم...
اين فيلم تشبيه جالبي داشت مرگ واسه اونايي که ازش نميترسن و آماده هستن مثل يک بوس کوچولو لذت بخشه...
دوست دارم مرگم دردناک نباشه و ناگهاني باشه حالا هر سني ميخواد باشه...
فکر کنم حالا حالا ها هستم چون يه نفر هست که به من احتياج داره... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2367 اعتبار کسب شده: 3386 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 07 ارديبهشت 1386، ساعت 21:39 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#4
|
| |
زندگی مثل یه جوراب میمونه که هر لحظه ممکنه سوراخ بشه مجبور بشیم بندازیمش دور و یه جوراب مناسب تر بخریم
من بیشتر کنجکاوم ببینم اون دنیا چه خبره؛ ولی چون اگه رفتیم دیگه راه برگشت نداره، ترجیح میدم زیاد تو فضولیم اصرار نکنم |
_________________ I Am SO Cute!!! 
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4994 اعتبار کسب شده: 9567 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 07 ارديبهشت 1386، ساعت 23:55 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#5
|
| |
چهارشنبه شب بعد از چندين ساعت معطلي از بوشهر به سمت تهران پرواز کرديم. هواپيما به خاطر "نقص فني" خيلي دير پرواز کرد. وسطهاي راه خلبان از مسافرها خواست که کمربندها رو ببندند و "به هيچ وجه" از سر جاشون بلند نشن. به انگليسي هم يه چيز تو مايه هاي "کوين کرو"* be seated ... و همشون محکم نشستن! حتي خلبان از ملت خواست که ظرف غذاشون رو بزارن توي جيب جلوي صندلي! و به انتظار خدمه و مهماندارها نشينن! بعدش هم هواپيما افتاد تو دست انداز و ...
حق ميدم بخنديد، اما در اون لحظه تقريبا مطمئن شدم که لحظات آخر عمرمه! تجربه جالبي بود! ... به نظر نميرسيد راه بدي براي مردن باشه! ترسش اونقدرها هم که فکر ميکردم زياد نبود ...
* خب متوجه نميشدم چي ميگفت! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 654 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 0:10 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#6
|
| |
چطور روش بدي براي مردن نيست... اگه هواپيما از اون بالا ميفتاد تو يه گودال تاريک احتمالأ بايد يه لبخند ميزدي مي گفتي اووو O روش بدي نبود..... ...ممنون مرحوم خلبان رحمه الله عليه.... |
|
|
|
|
|
|
 |
zahero baten  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: جمعه 10 آذر 1385 مجموع ارسالها: 109 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 0:14 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#7
|
| |
مردنش از هر نوعي باشه چون به وصال يار نزديک ميشي ترسي نداره.
ولييييييييييييي
موضوع اينه که دستت پره که داري ميري پيشش يا هيچي برات نمونده که ببري سوغاتي.
اين ياره ديگه از اون شوخي برداراش نيست آخه!!!!!!
همه ي ترس من اينه. |
|
_________________ دو گرايش سبب از دست دادن مي شود:
_ ناسپاسي
_ ترس از دست دادن
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1030 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 0:18 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#8
|
| |
| احسان نوشته بود: |
چهارشنبه شب بعد از چندين ساعت معطلي از بوشهر به سمت تهران پرواز کرديم. هواپيما به خاطر "نقص فني" خيلي دير پرواز کرد. وسطهاي راه خلبان از مسافرها خواست که کمربندها رو ببندند و "به هيچ وجه" از سر جاشون بلند نشن. به انگليسي هم يه چيز تو مايه هاي "کوين کرو"* be seated ... و همشون محکم نشستن! حتي خلبان از ملت خواست که ظرف غذاشون رو بزارن توي جيب جلوي صندلي! و به انتظار خدمه و مهماندارها نشينن! بعدش هم هواپيما افتاد تو دست انداز و ...
حق ميدم بخنديد، اما در اون لحظه تقريبا مطمئن شدم که لحظات آخر عمرمه! تجربه جالبي بود! ... به نظر نميرسيد راه بدي براي مردن باشه! ترسش اونقدرها هم که فکر ميکردم زياد نبود ...
* خب متوجه نميشدم چي ميگفت!  |
این هواپیماها در زمان آقای رفسنجانی خریده شدن. حالا میتونی بهش گیر بدی که چرا هواپیمای قراضه خریده
هیچ هم تقصیر احمدی نژاد و دیگران هم نیست که ما نمیتونیم وسایل یدکی هواپیمای جت بخریم
همش تقصیر رفسنجانیه که نرفته از شرکتهای هواپیماسازی کشورهای دوست و برادر (و البته کمونیست) کوبا و کره شمالی و چین و شوروی سابق هواپیما بخره
ببخشین من ناپرهیزی کردم حرف سیاسی زدم. آخه این احسان تا بهش میگی امروز، میگه دوران رفسنجانی.
آخه پدر من اون زمان که من و تو داخل کوچه تیله بازی میکردیم. |
|
_________________ اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمينفهمي خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريهکردن بکشد.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهري)
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2149 اعتبار کسب شده: 3405 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 0:27 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#9
|
| |
| احسان نوشته بود: |
حق ميدم بخنديد، اما در اون لحظه تقريبا مطمئن شدم که لحظات آخر عمرمه! تجربه جالبي بود! ... به نظر نميرسيد راه بدي براي مردن باشه! ترسش اونقدرها هم که فکر ميکردم زياد نبود ...
: |
ولي من مرگ رو يک بار از نزديک لمس کردم، هيچ وقت يادم نمي ره 14 تير 1382 من مردم
هيچ کس از جائي که من بودم اطلاع نداشت به جز يک نفر، من فقط ناله يا علي ، يا علي خودم يادم مي ياد
روزي که لاله و لادن براي جدائي از هم جراحي داشتن و من از راديو صداي مجري رو مي شنيدم که اين دو تا خواهر به فاصله چند ساعت لب مرگ رو بوسيدن و رفتن
خود من هم داشتم مي مردم و فقط به مامانم فکر مي کردم که بعد از مرگ من چه جور مي خواد نبودن من رو تحمل کنه و اين رو مي دونم که فقط به خاطر مامانم برگشتم
اصلا دلم نمي خواد در مورد علت رفتنم صحبت کنم ، فقط اين رو بگم که با اينکه با درد داشتم مي مردم ولي لذت رها شدن يه چيزه ديگه است
اميدوارم وقتي لحظه توقف کامل زندگيم مي رسه ، ديگه نگران ناراحتي کسي نباشم و با خيال راحت برم
مرگ اصلا ترس نداره ، و فقط يه رهائي محضه ، روح آزاد مي شه براي هميشه از همه تعلقات و از همه دلتنگي ها |
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1030 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 0:50 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#10
|
| |
متن زیر از کتاب شازده کوچولو اثر "سر آنتوان دو سنتگزوپهری" (ترجمه احمد شاملو) است.
زمان رفتن شازده کوچولو از سیاره خاکی ما:
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گريخت.
وقتی خودم را بهاش رساندم با قيافهی مصمم و قدمهای محکم پيش میرفت. همين قدر گفت: -اِ! اينجايی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بیقرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج میبری. گرچه حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يک مرده را پيدا میکنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک میکنی. راه خيلی دور است. نمیتوانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلی سنگين است.
من ساکت ماندم.
-گيرم عينِ پوستِ کهنهای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دلسرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خيلی با مزه میشود، نه؟ من هم به ستارهها نگاه میکنم. همشان به صورت چاههايی در میآيند با قرقرههای زنگ زده. همهی ستارهها بم آب میدهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خيلی با مزه میشود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گريه میکرد...
-خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهايی بروم.
و گرفت نشست، چرا که میترسيد.
میدانی؟... گلم را میگويم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و بیشيلهپيله. برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. ديگر نمیتوانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همين... همهاش همين و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پايش جرقهی زردی جست و... فقط همين! يک دم بیحرکت ماند. فريادی نزد. مثل درختی که بيفتد آرام آرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدايی بلند نشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هنوز هم وقتی میخونمش دلم میخواد گریه کنم.
من از مرگ میترسم چون نمیدونم بعدش چی میشه. آیا کسی که تمام زندگیش زجر و عذاب بوده و همیشه در حال کار و کمک به دیگران بوده، بعد از یه عمر هم یه بیماری سخت و طولانی تا آخرین ثانیه و آخرین نفسش عذابش داده تا بالاخره جونش رو گرفته... آیا این انصافه که بهشتی نباشه تا این آدم بره اونجا؟ آیا انصافه که بهشتی باشه و دم راهش جلوش رو بگیرن بگن "ببینم فلان روز چرا نماز نخوندی؟" یا بگن "چرا خمس مالت رو ندادی به.........؟"
خداییش بعد از مرگ چی میشه؟؟؟ فقط خدا میدونه
من از مرگ میترسم. (من از مرگ مثل مرگ میترسم)
بعضی وقتا که سرحال ترم پیش خودم میگم: "من از ترس میمرگم"
-
-
- |
|
_________________ اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمينفهمي خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريهکردن بکشد.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهري)
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4994 اعتبار کسب شده: 9567 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 1:23 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#11
|
| |
| حيف! نوشته بود: |
چطور روش بدي براي مردن نيست... اگه هواپيما از اون بالا ميفتاد تو يه گودال تاريک احتمالأ بايد يه لبخند ميزدي مي گفتي اووو O روش بدي نبود..... ...ممنون مرحوم خلبان رحمه الله عليه.... |
من اصولا خيلي به وصال يار و اينا معتقد نيستم! معمولا هم سعي ميکنم در مورد مرگ و اينا فکر نکنم! در نتيجه اون لحظه واقعا علاقه اي نداشتم که به گناهام فکر کنم! يا حتي به کارهايي که انجامشون ندادم! فقط به سه نفر فکر کردم که دو تاش پدر و مادرم بودند. ... تکه هاي خاکستر حسي نداشتند که بتونن حس حضور در انتهاي يک گودال تاريک رو درک کنند! اينطوري مرگ خيلي راحتتره! باور کن! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3326 اعتبار کسب شده: 4427 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 1:28 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#12
|
| |
|
|
|
|
 |
TITAN  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385 مجموع ارسالها: 1059 اعتبار کسب شده: 3091 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 1:30 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#13
|
| |
راستش چون من توي جوونيم که خيلي سوپر اکتيو بودم انواع احتمال به مرگ ها رو تجربه کردم، از موندن لاي صخره و از گرسنگي مردن تا پرتاب شدن و منفجر شدن و برق گرفتن و . . .
اما هيچ وقت ازش نترسيدم.. البته هم سعي نکردم کارنامه اعمالم رو سياه کنم که از اينش هم بترسم، فقط مترسم که بگن چرا اينقدر توي پرشين بي بي چرت و پرت نوشتي و به تذکرات و اهداف mhaji اهميت ندادي، شايد به خاطر اين برم جهنم.. |
|
_________________ خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
|
|
|
|
|
 |
اميرحسين  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384 مجموع ارسالها: 1617 اعتبار کسب شده: 4821 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 1:30 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#14
|
| |
یادمه اولین بار که این تیکه رو خوندم، گریهام گرفت...
خیلی قشنگه، واقعاً. چند وقت پیش یک جا خوندم که کتاب شازده کوچولو متنش ادبیه، نه کودکانه، و «ابولفضل نجفی» یک ترجمه با حفظ زبان ادبی اون انجام داده. گفتم غیر از ترجمهی شاملو، بهتره اون ترجمه رو هم بخونم. چند شب پیش عاقبت گیرش آوردم و خریدمش، و یک سره تا آخرش خوندم. حس عجیبی به آدم میده این تیکه از داستان...
آن شب رفتن او را ندیدم. بیصدا گریخته بود. وقتی که خودم را به او رساندم، با حالتی مصمّمو با گامهای تند پیش میرفت. مرا که دید فقط گفت:
- اِه! تو هم اینجایی ...
و دستم را در دست گرفت. ولی باز نگران شد:
- خوب نکردی که آمدی. میدانم که ناراحت میشوی. من ظاهراً خواهم مرد، ولی باطناً اینطور نیست ...
من هیچ نگفتم.
میفهمی؟ آنجا خیلی دور است. نمیتوانم این تن را با خود آنجا ببرم، خیلی سنگین است.
من هیچ نگفتم.
ولی این تن مثل یک پوستهی کهنه دورانداختنی استو پوستههای کهنهی دورانداختنی است. پوستههای کهنهی دورافتاده که غصه ندارند ...
من هیچ نگفتم.
اندکی دلسرد شد. اما باز کوششی کرد و گفت:
- چه قشنگ خواهد شد! من هم به ستارهها نگاه خواهم کرد. همهی ستارهها چاههای آب با چرخهای زنگزده خواهند بود. همهی ستارهها به من آب خواهند داد که بخورم...
من هیچ نگفتم.
و او نیز ساکت شد. چون گریه میکرد.
- همین جاست. بگذار قدمی تنها بروم.
و نشست، چون میترسید.
باز گفت:
میدانی ... گل من ... آخر مسئولش من هستم! و او خیلی ضعیف است. خیلی هم سادهدل است. و برای حفظ خودش از آزار جهان فقط چهار تا خار پِرپِری دارد ...
من نشستم، چون دیگر نمیتوانستم خودم را سرِپا نگه دارم.
گفت:
- هان ... دیگر تمام شد ...
باز اندکی مردّد ماند. سپس برخاست. قدمی برداشت. من نمیتوانستم تکان بخورم.
جز نور زردی که کنار قوزک پایش برق زد چیز دیگری نبود. او لحظهای بیحرکت ماند. فریادی نزد. مانند درختی که فرو افتد آرام بر زمین افتاد. حتی صدایی برنخاست. چون روی ماسهها افتاد. |
|
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 654 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 2:22 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#15
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|