| نویسنده |
پیغام |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 654 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 19:38 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#31
|
| |
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1030 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 22:13 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#32
|
| |
شما چه کار به نویسنده و فضا سازی داری جانم؟
برو یه گوشه کارت رو بکن (بخند) |
|
_________________ اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمينفهمي خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريهکردن بکشد.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهري)
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 654 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 22:17 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#33
|
| |
اي بچه بد... ...اگه دستم بهت ميرسيد انقدر ميزدمت که سياه بشي... |
|
|
|
|
|
|
 |
تنها با تمام دردها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 30 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 344 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: در قلب تو جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 22:21 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#34
|
| |
به قول يه نفر از مرگ نترس از مريضي و بيماري بترس
ترس نداره که |
|
|
|
|
|
|
 |
عاشق تنها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 06 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 249 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سرزمين تاريکي جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 16 ارديبهشت 1386، ساعت 15:49 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#35
|
| |
خدایا:
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت |
|
_________________ هست طومار دل من به درازاي ابد
بنوشته ز سرش تا سوي پايان "تو مرو"
|
|
|
|
|
 |
فاطي سزاوار  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 آذر 1386 مجموع ارسالها: 47 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اصفهان جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 13 دي 1386، ساعت 21:24 |
|
 |
8 ماه و 7 روز پيش |
|
#36
|
| |
|
من از مرگ نميترسم چون خودم يک بار مردم و دوباره زنده شدم |
|
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 320 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 14 دي 1386، ساعت 1:36 |
|
 |
8 ماه و 7 روز پيش |
|
#37
|
| |
در انتظار کلامت، وقتي سر بالا ميکني، چشمانت به آسمان مي پيوندد. گويي سنگيني گناهت به گيسوانت گره خورده است.
120 سال عمر با عزت رو براي همه بچه ها تالار و خانواده هاشون رو از خدا طلب مي کنم ...
اما مرگ حقه دير و زود داره اما سوخت وس وز نداره ...
پس چه خوب که دير تر باشه...
همه به نوعي از مرگ مي ترسن...
منم مي ترسم... |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آسمان سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 15 دي 1386، ساعت 1:20 |
|
 |
8 ماه و 6 روز پيش |
|
#38
|
| |
راستترين راستي زندگي
پير خرد يکنفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست
مستِ مست
گفت ترا فرصت تعليم هست؟
گفت هست
گفت که اي خسته ترين رهنورد
سوخته و ساختهي گرم و سرد
بر رخت از گردش ايام گرد
چيست برازنده بالاي مرد؟
گفت درد
گفت چه بود اي همه دانندگي
راستترين راستي زندگي؟
پير که اسرار خرد خوانده بود
سخت در انديشه فرو مانده بود
ناگه از شاخهاي افتاد برگ
گفت مرگ.
هاشم جاويد |
|
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 15 دي 1386، ساعت 16:46 |
|
 |
8 ماه و 6 روز پيش |
|
#39
|
| |
اين تاپيک منو بي اختيار ياد يه شعر از فريدون مشيري انداخت که البته بلدش نيستم:
چرا از مرگ ميترسيد؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟.....
.
.
.
.
يه جاش مضمونش اين بود که مگر اين مِي نوشي ها و ميخوارگيها براي يک دم آسودن از درد و رنج دنيا نيست خب مرگ که همين کارو ميکنه اونم نه براي يک دم بلکه بيشتر!!! |
|
_________________ دلم برات هنگ شده!
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2170 اعتبار کسب شده: 4210 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
شنبه 15 دي 1386، ساعت 18:18 |
|
 |
8 ماه و 6 روز پيش |
|
#40
|
| |
| مارمولک نوشته بود: |
اين تاپيک منو بي اختيار ياد يه شعر از فريدون مشيري انداخت که البته بلدش نيستم:
k |
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام خاطر من ميکند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوئيد اين سخن سخت و غم انگيز است
مگر مي ، اين چراغ بزم جان ، مستي نمي آرد
مگر افيون افسونکار
نهال بي خودي را در زمين جان نمي کارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يک نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
چرا از مرگ مي ترسيد
کجا آرامشي از مرگ خوش تر کس تواند ديد
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماري جانگزا دارند
نمي بخشند جان خسته را آرامشي جاويد
خوش آن مستي که هشياري نمي بيند
چرا از مرگ ميترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
بهشت جاودان آنجاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست
سکوت جاوداني پاستار شهر خاموشي است
همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي است
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوائي
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردائي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي که بيداري نمي بيند
سر از بالينِ اندوهِ گرانِ خويش برداريد
در اين دوران که از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران که هرجا « هر که را ، زر در ترازو ، زور در بازوست »
جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد
که کام از يکدگر گيرند و خون يکدگر ريزند
در اين غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگيزند
سر از بالينِ اندوهِ گرانِ خويش برداريد
همه ، بر آستانِ مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ ميترسيد
منبع
هرکي ميدونه.اهنگي که تو اين وبلاگ پخش ميشه مربوط به کيه؟؟
لطفا اطلاع بده |
|
|
|
|
|
|
 |
Al3x  سال صفري!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 56 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 15 دي 1386، ساعت 22:48 |
|
 |
8 ماه و 5 روز پيش |
|
#41
|
| |
| sunson نوشته بود: |
ديد شما نسبت به مرگ چيه؟؟
شما از مرگ مي ترسيد؟
فکر مي کنيد چه جوري مي ميريد؟
تا حالا فکر کرديد چقدر مرگ به ما نزديکه؟؟
مرگ چيز خوبيه؟؟
فکر مي کنيد چقدر ديگه هستيد؟ |
با خودم فکر مي کردم اگه جاي اينا رو عوض کنيم به چه سوالايي مي رسيم... به اينا مي رسيم خوب:
ديد شما نسبت به زندگي چيه؟
شما از زندگي لذت مي بريد؟
فکر مي کنيد چه جوري زندگي مي کنيد؟
تا حالا فکر کرديد چقدر زندگي به ما نزديکه؟؟
زندگي چيز خوبيه؟
فکر مي کنيد چقدر بوديد؟
|
_________________ آقاي ادمين! يا اين عنوان ننگين سال صفري رو همين الان ور مي داري يا اينکه همين حالا ورش مي داري. 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 16 دي 1386، ساعت 0:44 |
|
 |
8 ماه و 5 روز پيش |
|
#42
|
| |
|
تازگيا فهميدم که خيلي مي ترسم . وحشتناکه به آرزوهاتم نرسيده باشي و بميري خيلي بده خيلي. |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
rfj_b_kas  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 23 مرداد 1386 مجموع ارسالها: 159 اعتبار کسب شده: 922 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 16 دي 1386، ساعت 17:59 |
|
 |
8 ماه و 5 روز پيش |
|
#43
|
| |
شايد باورتون نشه
ولي من تا حالا براي اينکه بدونم جايي که توش مي خوابم چطوره يه بار با دوستان توي يه شب تاريک حوالي سا عت 3 رفتيم قبرستون و هر کدومون به مدت چند دقيقه کوتاه توي قبر خوابيديم
تا يه مدت طوئلاني تحت تاثير قرار گرفته بوم
بريد بخوابيد بعد بيايد نظر بديد
يا حق |
|
_________________ خوشا آنان که بار دوستي را کشيدند و نرنجيدند و رفتند
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 16 دي 1386، ساعت 20:34 |
|
 |
8 ماه و 5 روز پيش |
|
#44
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|