| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4972 اعتبار کسب شده: 9961 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 30 مهر 1384، ساعت 18:57 |
|
 |
2 سال و 9 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3453 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 01 آبان 1384، ساعت 11:05 |
|
 |
2 سال و 9 ماه پيش |
|
#2
|
| |
و تو ای علی! ای شیرمرد خداوند! رب النوع عشق و شمشیر! ما شایستگی شناخت تو را از دست داده ایم. شناخت تو را از نسلهای ما برده اند. اما عشق تو را علی رغم روزگار، در عمق وجدان خویش، در پس پرده های دل خویش همچنان مشتعل نگاه داشته ایم. چگونه؟ چگونه تو عاشقانه خویش را در کاری رها میکنی؟ تو ستم را به زنی یهودی که در ذمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی و اکنون مسلمانان را در ذمه یهود ببین؛ و ببین که بر آنها چه می گذرد. ای صاحب آن بازو که یک ضربه اش از عبادت جن و انس برتر بود! ضربه ای دیگر!
معلم شهيد دکتر علي شريعتي |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3453 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 02 آبان 1384، ساعت 16:45 |
|
 |
2 سال و 9 ماه پيش |
|
#3
|
| |
داستان شب نوزدهم
نوشته اي متفاوت از سيد ابراهيم نبوي
سه سال پيش سفري پيش آمد و من توانستم کمتر از يک سال پيش از سقوط صدام حسين از عراق ديدن کنم، سفري که هرگز گمان نمي کردم پيش بيايد و از اينکه چنين فرصتي براي ديدن عراق در دوره حکومت صدام حسين نصيبم شد، همواره خوشنودم. امروز بخاطر نزديک شدن روزهاي شهادت علي ابن ابيطالب قصد داشتم طنز ننويسم، نه به اين خاطر که معتقدم در اين فرصت جاي طنزنوشتن نيست، بلکه به اين دليل که يک حس مبهم مرا به فضايي و حالي که گم کرده ام، نزديک مي کند. حسي غمگين و آرماني که همواره در وجودم بوده است، و همواره در جايي زنده مي شود و مي بينمش و با آن احساس آرام مي شوم. آنچه در اين جا مي خوانيد بازنويسي بخشي از آن کلماتي است که سه سال قبل در هنگام سفر به نجف نوشتم، ديدن نجف، آرامگاه امام علي[ع] و محل شهادتش در کوفه حسي غريب بود که در مواجهه با سرزمين بي رحم عراق در من بوجود آمد.
اينجا شهر علي است.
اين آرامگاه علي است؟ همان مردي که هر روز به نامش قسم مي خوريم و از او کمک مي خواهيم؛ همان که نامش بر روي فرزندانمان نهاده شده است؟ همان که هنگام ناتواني، با آوردن نامش از او قدرت مي گيريم؟ همان که عامل حرکت تاريخ شيعه است؟ همان که بخش وسيعي از ادبيات و فرهنگ ما با او و نامش و شيوه زيستنش پيوند خورده است؟ همان که براي بسياري از ايرانيان و شيعيان مظهر عدالت و نيکي و راستي است؟ همان که بارها و بارها برايش گريسته ايم؟ همان که در شهادت مظلومانه اش هزارن سال شيعيان قرآن برسر گرفته اند و اشک ريخته اند؟ همان که همواره براي ايرانيان مظهر پاکي و پاکدامني است؟ همان که بسياري از فرط دوست داشتنش او را تا سرحد خدايي بالا برده اند و تا پاي مرگ نيز بر همين اعتقاد بوده اند؟ همان که دشمنانش نيز عدالت او را نتوانسته اند که پنهان کنند؟ همان که قاتل خود را هم نخواست به مجازاتي بيش از عدالت محکوم کند؟ همان که مردمان طاقت عدالتش را نداشتند و زورمندان و ثروتمندان و متعصبان ديني دشمنانش بودند؟ همان که سرانجام توسط متعصبان احمق و تحريک ثروتمندان و قدرتمندان به شهادت رسيد؟ همان که بسياري از مردمان ما تا دم مرگ بزرگترين آرزويشان زيارت مزارش است و تا پاي مرگ، عاشقانه دوستش دارند؟ همان که بي ايمان ترين بي ايمان ها نيز ارادت خود را به او به عنوان مظهر عدالت و شرافت نتوانستند از دست بدهند؟ و اينک مي بينم و مي بيني که در اينجا ديگر علي فقط يک امام نيست، فقط يک حاکم ديني نيست، او اسطوره اي است فراتر از تاريخ و حتي دين که براي بسياري از مردم ايران يادآور خوبي و پاکي و عدل است. حالا باورم نمي شود که به سرزمينش آمده باشم و در شهري که در قدم به قدم آن جاي پاي اوست راه بروم. اينجا نجف است، شهر علي و مقر حکومت عدالت.
زمين نجف حس غريبي دارد، شهر نجف نيز در چنين حال و هوايي است، شهر که نه، گويي اين خاک و اين زمين سرگذشتي جز تمام سرزمين عراق دارد. وقتي از بغداد به نجف مي آيي، از نقطه اي در حد فاصل اين دو، در جايي از بين النهرين، حال زمين عوض مي شود، گونه اي ديگر مي شود؛ گونه اي متفاوت با ديگر جغرافياي اين سرزمين بي رحم.
ضريح چشمهايت
همراه با جماعتي ديگر از ايرانيان مي رويم براي زيارت حرم علي ابن ابيطالب. حرم خلوت است. مي نشينم لابلاي جماعتي از ايرانيان و عرب هايي که براي زيارت آمده اند. کسي شروع مي کند به خواندن، دعايي مي خواند، صدايش از خواندن دعا با لحن عرب، آرام آرام به آهنگ تبديل مي شود و بتدريج مي شود نوحه و مويه، ديگر کلمات نيست که شنيده مي شود، مويه اي است که انگار از صدها سال پيش از دل زمين بلند مي شود و در تمام سطح حرم پخش مي شود. اصراري به شنيدن کلمات ندارم، که چه بشود؟ من که براي زيارت نيامده ام، شايد هم براي زيارت آمده ام، براي يک ديدار، ديداري که براي ثوابش نيست. من و ثواب؟ اگر بخواهند به محاسبه ام بکشند آنقدر گناه کرده ام که زيارت هزار خدا هم جوابش را نمي دهد، و تازه! مگر من قصد پاک شدن دارم؟ سر خودت را کلاه نگذار! آمدي ديداري بکني و در معرض او قرار بگيري و در محضر او باشي. به خودم فکر مي کنم و به تمام دفعاتي که به علي[ع] فکر کرده ام و با او نشسته ام و برخاسته ام. به تمام بارهايي که از او چيزي خواسته ام و پاسخم را داده است و يا پاسخم را نداده است. به تمام آن يک ماهي فکر مي کنم که کلمه به کلمه و با دقت امام علي[ع] عبدالفتاح عبدالمقصود را خواندم و لابلاي کلمات شاعرانه آن عرب شعرشناس معرفت دان غرق شدم و به زيباترين شکل چهره علي[ع] را در نوشته او ديدم. به همه آنهايي فکر مي کنم که نام علي در کلمات شان جز به احترام نمي رود. به دوستاني فکر مي کنم که وقتي به آنها گفتم به عراق مي روم و به نجف و کوفه و کربلا، گفتند: تو؟ تو مي خواهي به نجف بروي؟ چنان گفتند انگار که علي و خدايش انگار ملک مطلق آنان است. به تمام روزهايي فکر کردم که شبهاي نوزدهم و بيست و يکم ماه رمضان يک بار ديگر داستان شهادت علي را شنيده بودم و تمام ماجرا را براي چندمين بار در ذهنم مرور کرده بودم. بالاخره ما هم که خداي را و علي را به گونه اي ديگر مي فهميم از اين وجود سهمي داريم، خداي را سپاس مي گويم که درباني درگاهش را اين متعصبين بي عقل برعهده ندارند و هرکسي مي تواند که به تنهايي هر چه مي خواهد با خدا بگويد. سري بالا مي کنم، همه چيز درست است. نوري سبز در آسمان است در فاصله اي کوتاه با من که حرم امام علي[ع] را گواهي مي کند. شيطنتي تمام ذهنم را فرامي گيرد، ديديد! من مساله دار مشکوک بي دين آمدم اينجا و شما که سينه چاک مي داديد نيامديد؟ لابد امام خودش خواسته است.
علي تنهاست.
صدايي نرم در ميان جمعيت مي پيچد، چيزي شبيه مويه، چيزي شبيه مرثيه، چيزي شبيه دعا، چيزي مانند نجوا، آدم ها را نگاه مي کنم و شانه هاي شان را که تکان مي خورد، گويي که جز با گريستن راهي براي سخن گفتن وجود ندارد، بعضي آرام تر هستند و خوددارتر و برخي بي خود و رها. نيم ساعتي مي گذرد. نمي فهمم چه مي خوانند و خود نيز نمي دانم که چه مي گويم. دائما به ياد دکتر شريعتي هستم و "علي تنهاست" شريعتي در ذهنم به ياد مي آيد. برمي خيزم، مي خواهم داخل حرم بروم، اما مي ترسم، ترسي غريب. جرات وارد شدن به حرم را ندارم. مي ترسم، مثل بچه کوچکي که اشتباهي بزرگ کرده است و حالا جرات نمي کند جلوي بزرگترش ظاهر بشود. جرات بازگشت به خانه را ندارد. از تنبيه پدرش مي ترسد، نه، از تنبيه نمي ترسد؛ از اين مي ترسد که پدرش دعوا کند، نمي دانم، شايد هم از دعوا نمي ترسد، از بي اعتنايي مي ترسد. دعوا خوب است، نفرتي است نشانه عشق، اما بي اعتنايي چه؟ بي اعتنايي از همه چيز تلخ تر است. نفرت نشانه عشق است، اما بي اعتنايي نشانه رها کردن است. آيا ممکن است علي مرا رها کرده باشد؟ کمي فکر مي کنم. بايد داخل حرم بروم، بايد به خانه برگردم. من که کاري نکردم. برخوردش با من چگونه خواهد بود؟ من مطمئنم که مرا مي شناسد. مطمئنم که به يادم مي آورد و بي اعتنايي نمي کند. مگر او همان نيست که علي است که آلئا ست که جبتر است، همه جا بوده است و همه چيز را مي داند. خودش گفته است، خودش در همان خطبه اش گفت زماني که بر مردم خشم گرفت و خواست که خود را به آنان بشناساند، به مردماني که بي معرفت بودند. حالا مي دانم که او مرا خوب مي شناسد. بالاخره دل به دريا مي زنم. ترجيح مي دهم لحظه اي سنگ شوم تا عمري در ترديد بمانم. کفشها را به کفشدار مي سپارم و وارد مي شوم. زانوانم از ترس مي لرزد. جرات نمي کنم وارد بشوم. مي شود شمشير تيز عدالت را ديد که سخت برنده است، اما پايم که به کف مرمر حرم مي رسد يکباره يخ مي زنم و آرام مي شوم. خودم را گوشه اي مي کشانم و پنهان مي شوم، مي ايستم به نماز، اينطور بهتر است، اينطوري که در نماز مرا ببيند رحمش مي آيد و چيزي نمي گويد. بالاخره سيد هم که هستيم، کلي پارتي داريم، تازه من که ضايع بشوم به ضرر خودش هم تمام مي شود. تا بيايد ثابت کند من سيد تقلبي هستم کلي طول مي کشد. خودم را در نماز غرق مي کنم، حال خوبي دارم، حالي غريب که مي دانم هرگز در زندگي ام تکرار نخواهد شد.
خداي شما و خداي ما
به فکر آنهايي هستم که خداوند را سالهاست جزو املاک شخصي خودشان ثبت کرده اند. آنها که مشخصات سياسي و اخلاقي خود يا دوستان شان يا حزب و تشکيلات شان را به خدا وصل مي کنند و همان را شرايط ايمان مي دانند. کي از شر اين آدم ها راحت مي شويم؟ به فکر همه بچه خوش تيپ هاي تهران مي افتم که زندگي و شادي شان را دارند و در کنارش روزه شان را مي گيرند و با علي و حسين هم حال شان را مي کنند. به طرف ضريح مي روم و دست به ضريح مي زنم. محکم بغلش مي کنم. حس خوبي دارم. خوب بود. نمي ترسم. آقاي علي[ع] من از شما نمي ترسم. من با شما رفيقم، کلي با شما در اين سالها حال کردم، کلي به نام شما قسم خوردم، حالا آمدم که شما را ببينم، نه مي خواهم از شما استفاده کنم و نه مي خواهم از شما شفا بگيرم و نه مي خواهم کاري کنيد که پولدار شوم. همين، يک قرار ساده داريم که همديگر را ببينيم.
شب بيست و يکم
مدتها بود که به يادت نبودم. اما دو سه شبي است که دائما دارم به تو فکر مي کنم، به تمام ماجرايي که در اين روزها براي تو پيش آمد و حادثه اي که اتفاق افتاد. ماجراي عجيبي بود. آن سه تن تصميم گرفتند علي را از بين بردارند، هر سه مظاهر قدرت و ثروت عرب بودند، کسي را يافتند که جزو متعصب ترين مردمان بود و جز با نماز و روزه و اطاعات از خداوند روزگارش طي نمي شد، اين عرب متعصب کينه توز که بر عدالت علي خروج کرده بود، تحت تاثير وسوسه هاي زني که تمام وجودش کينه و انتقام بود، همه چيز را براي قرباني کردن عدالت آماده کرد. شمشيري تيز و قلبي پر از کينه و مغزي پراز ناداني، علي با شمشير جهالت و کينه و تعصب کشته شد.
داستان بي پايان شهادت علي[ع]
گاهي مي شود به اين فکر کنم که چرا اين داستان تمامي ندارد و چرا هر سال شيعيان اين ماجرا را باز مي گويند و مثل همه اين هزار و چهارصد سال به عزاي علي مي نشينند، وقتي دقيق تر فکر مي کنم، تمام سخن اين است که اگر چه شمشير علي را سالها در کف قاتلين متعصب و کينه توزش ديده ايم، اما مگر جز اين است که هر کدام از ما بخش وسيعي از آرمان هاي اخلاقي و عدالت جويانه اش را از علي[ع] گرفته است و بسياري از ما ايرانيان نيکي هاي اخلاقي را در نام و شخصيت علي خلاصه مي کنيم؟
http://www.roozonline.com |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1235 اعتبار کسب شده: 2389 محل سکونت: سن: 24 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 23 مهر 1385، ساعت 14:29 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#4
|
| |
به واژه هايم عصايي دهيد كه برخيزند
شايد در اين عزا
مرثيه اي بسرايم...
امشب دلتنگي عظيمم را شاهد باشيد
كه من بيش از اين هم براي غربت و حزن مولا گريسته ام
(...)
مي خواهم تلفظ باران را مشق كنم
ديگر آفتابا به خون و اشك
ديگر آسمانا بادا صبوري لحظه هاي درد
ديگركدام دست در لمس داغ وداع
آه از غروب كوچ تو به آسمان وصال
مي خواهم تمام غفلت خويش را گريه كنم!
من از خويش گم شدم
مي خواهم بروم جايي، دوراز هياهوي هي هواي ابري
گفته بودم از صداي رعد كه كودكي ،هاي! خواب نداري را مي شكند مي ترسم
مي خواهم عبور پنجه در پنجه باد را كه سكوت كوچه هاي هي! صداي خنده را بر مي دارد
مي خواهم بروم تا چند قدم آن طرف تر ازپرچين كودكان فقر
من از خويش گم شدم...
مي خواهم تلفظ باران را مشق كنم...
(...)
(اشعار بالا يکي از قشنگ ترين اشعاري بود که ديشب از راديو شنيدم و تونستم تنها بخشيش رو بنويسم )
ديشب يکي از شبايي بود که دوست نداشتم به صبح برسه! وقتي از تداوم شب نااميد شدم خوابيدم و تمام زمزمه ها و حتي اشعار بالا در ذهنم تکرار مي شد انگار که خواب نبودم و ديگه توان بلندشدن هم نداشتم ،نه ازسستي و از خستگي! از شروع نا امن روزها و شب هايي که رهسپار شبي ديگر چون ديشب مي شوند کي مي دونه سال ديگه و سالهاي ديگه اين شب...
خدايا اگرشبي ديگر علي شهيد شد و به من فرصتي براي حقيقي زيستن! داد مرا روسياه تر از ديشبت مکن!
مي خواهم از خويش گم شوم تا در شبي چون شب گريه هاي مرثيه و اشک تنها علي علي نواي گريه هايم باشد نه استغفار! |
|
_________________ shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 23 مهر 1385، ساعت 16:18 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#5
|
| |
وصیت های امیرالمومنین علی علیه السلام
این وصیت، گرچه خطاب به حسنین - علیهما السلام - است ولى در حقیقتبراى تمام بشر تا پایان عالم است. این وصیت را عدهاى از محدثان ومورخانى كه قبل از مرحوم سید رضى وبعد از او مىزیستهاند با ذكر سند نقل كردهاند.
اوصیكما بتقوى الله و ان لا تبغیا الدنیا و ان بغتكما و لا تاسفا على شيء منها زوی عنكما و قولا بالحق و اعملا للاجر و كونا للظالم خصما وللمظلوم عونا.
شما را به تقوى وترس از خدا سفارش مىكنم واینكه در پى دنیا نباشید، گرچه دنیا به سراغ شما آید وبر آنچه از دنیا از دست مىدهید تاسف مخورید. سخن حق را بگویید وبراى اجر وپاداش (الهى) كار كنید ودشمن ظالم ویاور مظلوم باشید.
اوصیكما وجمیع ولدی واهلی و من بلغه كتابی بتقوى الله و نظم امركم وصلاحذات بینكم، فانی سمعت جدكم صلى الله علیه و آله و سلم یقول:«صلاح ذات البین افضل من عامة الصلاة والصیام».
من، شما وتمام فرزندان وخاندانم وكسانى را كه این وصیتنامهام به آنان مىرسد به تقوى وترس از خداوند ونظم امور خود واصلاح ذات البین سفارش مىكنم، زیرا كه من ازجد شما صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم كه مىفرمود:اصلاح میان مردم از یك سال نماز وروزه برتر است.
الله الله فی الایتام فلا تغبوا افواههم ولا یضیعوا بحضرتكم.والله الله فی جیرانكم فانهم وصیة نبیكم.ما زال یوصی بهم حتى ظننا انه سیورثهم.
خدا را خدا را در مورد یتیمان; نكند كه گاهى سیر وگاهى گرسنه بمانند; نكند كه در حضور شما، در اثر عدم رسیدگى از بین بروند.
خدا را خدا را كه در مورد همسایگان خود خوشرفتارى كنید، چرا كه آنان مورد توصیه وسفارش پیامبر شما هستند. وى همواره نسبتبه همسایگان سفارش مىفرمود تا آنجا كه ما گمان بردیم به زودى سهمیهاى از ارث برایشان قرار خواهد داد.
والله الله فی القرآن لا یسبقكم بالعمل به غیركم.و الله الله فی الصلاة فانها عمود دینكم.و الله الله فی بیت ربكم لا تخلوه ما بقیتم فانه ان ترك لم تناظروا.
خدا را خدا را در توجه به قرآن; نكند كه دیگران در عمل به آن از شما پیشى گیرند. خدا را خدا را در مورد نماز، كه ستون دین شماست. خدا را خدا را در مورد خانه پروردگارتان; تا آن هنگام كه زنده هستید آن را خالى نگذارید، كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمىشوید وبلاى الهى شما را فرا مىگیرد.
والله الله فی الجهاد باموالكم وانفسكم و السنتكم فی سبیل الله. وعلیكم بالتواصل والتباذل وایاكم والتدابر و التقاطع. لا تتركوا الامر بالمعروف و النهی عن المنكر فیولى علیكم شراركم ثم تدعون فلا یستجاب لكم.
خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال وجانها وزبانهاى خویش در راه خدا. وبر شما لازم است كه پیوندهاى دوستى ومحبت را محكم كنید وبذل وبخشش را فراموش نكنید واز پشت كردن به هم وقطع رابطه برحذر باشید. امر به معروف ونهى از منكر را ترك مكنید كه اشرار بر شما مسلط مىشوند وسپس هرچه دعا كنید مستجاب نمىگردد.
سپس فرمود:
اى نوادگان عبد المطلب، نكند كه شما بعد از شهادت من دستخود را از آستین بیرون آورید ودر خون مسلمانان فرو برید وبگویید امیرمؤمنان كشته شد واین بهانهاى براى خونریزى شود.
...الا لا تقتلن بی الا قاتلی. انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة، و لا تمثلوا بالرجل، فانی سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول:«ایاكم و المثلة و لو بالكلب العقور».(2)
آگاه باشید كه به قصاص خون من تنها قاتلم را باید بكشید. بنگرید كه هرگاه من از این ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها یك ضربتبزنید تا ضربتى در برابر ضربتى باشد. و زنهار كه او را مثله نكنید(گوش وبینى واعضاى او را نبرید)، كه من از رسول خدا شنیدم كه مىفرمود:«از مثله كردن بپرهیزید، گرچه نسبتبه سگ گزنده باشد». |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3453 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 24 مهر 1385، ساعت 0:38 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
وصيتهاي علي (ع) رو بخونين و بعد با كارهايي كه خودمون انجام مي ديم مقايسه كنين. تقريباً هيچ كدومش رو به كار نمي بنديم. بعد ادعا مي كنيم جامعه مون جامعه اسلاميه و يه عده ديگه هم ناكارامدي جامعه رو به گردن اسلام مي اندازن و مي گن اسلام توانايي اداره جامعه رو نداره. اسلام اين چيزي هست كه علي (ع) معرفي مي كنه. ما كي اون رو به كار بستيم كه حالا بخوايم نتيجه اش رو ببينيم؟! |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: -1053 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 10 مهر 1386، ساعت 22:23 |
|
 |
9 ماه و 22 روز پيش |
|
#7
|
| |
ديده بگشا اي به شهدِ مـــــــــرگِ نوشينت رضــــــا
ديده بگشا بــــــــر عدم اي مستيِ هستي فــــــزا
ديده بگشا اي پس ازســــــــوء القضا حسن القضـــا
ديده بگشا ازکــــــــــرم ، رنجورِ دردستان ، علـــــــي
بحر ِمرواريدِ غـــــــــــم ، گنجورِ مردستان ، علــــــي
ديده بگشا رنـــــــــجِ انسان بين و سيلِ اشــــک وآه
کبـــــــــرِ پُستان بين و جامِ جهل و فرجـامِ گنـــــــــاه
تير و ترکش ، خون وآتش ، خشمِ سرکش ، بيمِ چاه
ديده بگشا بر سِتــــــــم ، دراين فريبستان ، علــــي
شمعِ شبهـــــــــاي دژم ، ماهِ غريبستان ، علــــــي
ديده بگشا نقشِ انســـــــــان ماند باجامي تهـــــــي
سوخت لاله ، مرد لِِِِِِيلي ، خشک شد سروِ ســــهي
زآگهي مان جهل ماند و جهــل ماند از آگهـــــــــــــي
ديده بگشا اي صنــــــــم اي ساقيِ مستان ، علـي
تيره شد از بيش و کـــــــم ، آيينة هستان ، عـــــلي
علي معلم |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1169 اعتبار کسب شده: 11522 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 10 مهر 1386، ساعت 23:45 |
|
 |
9 ماه و 22 روز پيش |
|
#8
|
| |
خجسته باد نام خداوند ، نيکوترين آفريدگاران
که تو را آفريد
از تو در شگفت هم نمي توانم بود
که ديدن بزرگيت را چشم کوچک من بسنده نيست
مور
چه مي داند که بر ديواره اهرام مي گذرد
يا بر خشتي خام
تو
آن بلند ترين هرمي که فرعون تخيل مي تواند ساخت
و من
آن کوچکترين مور
که بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت
پايي را به فراغت بر مريخ هشته اي
زلال چشمان را با خون دل آغشته
ستارگان را از سر طيبت مي شکني
يا در جيب جبريل مي نهي
يا به فرشتگان ديگر مي دهي
چگونه که اينچنين بلند بر زبر ما سوا ايستاده اي
در کنار تنور پيرزني جاي مي گيري و در بازار تنگ کوفه
تاکنون اقيانوسي را نديده بودم که عمود بر زمين بايستد
تاکنون خداوندگاري را نديده بودم
که مشکي کهنه بر دوش کشد
و پاي افزاري کهنه به پا کند
و بردگان را برادر باشد....
در احد
که گلبوسه زخم ها تنت را دشت شقايق کرده بود
مگر از کدام باده مهر مست بودي
که با تازيانه هشتاد ضربت بر خود حد زدي!
کدام وامدار تريد؟
دين به تو يا تو بدان
هيچ ديني نيست که وامدار نگاه تو نيست
لبخند تو اجازه زندگيست
شگرفي تو
عقل را ديوانه مي کند
و خرد را به خود سوزي وامي دارد
و چون از اين آميزه خون و اشک
جامي به هر سياه مست دهند
قالب تهي خواهد کرد...
آيا خدا نيز در ((تو)) به شگفتي در نمي نگرد!؟
فتبارک الله
تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقين
خجسته باد نام خداوند ، نيکوترين آفريدگاران
و نام ((تو))
که نيکو ترين آفريدگاني.........))
_________________
دکتر سيد علي موسوي گرمارودي |
|
_________________ بي عشق دلم جز گرهي کور چه بود؟ ... دل چشم نمي گشود اگر عـشق نبود
از دسـت تو در اين هـمـه سـرگــرداني ... تکليــف دلـم چه بـود اگر عـشق نبود؟
|
|
|
|
|
 |
|
|